زنده بگور (۱۳۰۹ خورشیدی)
از صادق هدایت

صادق هدایت

زنده‌بگور


چاپ ششم – تهران ۱۳۴۲

فهرست

زنده‌بگور	۹
 
حاجی مراد	۳۹
 
اسیر فرانسوی	۴۹
 
داود گوژپشت	۵۳
 
مادلن	۶۱
 
آتش‌پرست	۶۷
 
آبجی خانم	۷۳
 
مرده‌خورها	۸۵
 
آب زندگی	۱۰۳

زنده‌بگور

نفسم پس میرود، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل بدون اراده در رختخواب افتاده‌ام. بازوهایم از سوزن انژکسیون سوراخ است. رختخواب بوی عرق و بوی تب میدهد، به ساعتی که روی میز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه میکنم، ساعت ده روز یکشنبه است. سقف اطاق را مینگرم که چراغ برق میان آن آویخته، دور اطاق را نگاه میکنم، کاغذ دیوار گل‌وبته سرخ و پشت گلی دارد. فاصله‌بفاصله آن دو مرغ سیاه که جلو یکدیگر روی شاخه نشسته‌اند، یکی از آنها تکش را باز کرده مثل اینست که با دیگری گفتگو میکند. این نقش مرا از جا در میکند، نمیدانم چرا از هر طرف که غلت میزنم جلو چشمم است. روی میز اطاق پر از شیشه، فتیله و جعبه دواست. بوی الکل سوخته بوی اطاق ناخوش در هوا پراکنده است. میخواهم بلند بشوم و پنجره را باز بکنم ولی یک تنبلی سرشاری مرا روی تخت میخکوب کرده، میخواهم سیگار بکشم میل ندارم. ده دقیقه نمیگذرد ریشم را که بلند شده بود تراشیدم. آمدم در رختخواب افتادم، در آینه که نگاه کردم دیدم خیلی تکیده و لاغر شده‌ام. بدشواری راه میرفتم، اطاق درهم‌وبرهم است. من تنها هستم.

هزار جور فکرهای شگفت‌انگیز در مغزم میچرخد، میگردد. همهٔ آنها را می بینم، اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده‌ای، باید سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. این اندیشه‌ها، این احساسات نتیجهٔ یک دوره زندگانی من است، نتیجهٔ طرز زندگی افکار موروثی آنچه دیده، شنیده، خوانده، حس کرده یا سنجیده‌ام. همهٔ آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته.

در رختخوابم میغلتم، یادداشتهای خاطره‌ام را بهم میزنم، اندیشه‌های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد، پشت سرم درد میگیرد، تیر میکشد، شقیقه‌هایم داغ شده، بخودم میپیچم. لحاف را جلو چشمم نگه میدارم، فکر میکنم ـ خسته شدم، خوب بود میتوانستم کاسهٔ سر خودم را باز بکنم و همهٔ این تودهٔ نرم خاکستری پیچ‌پیچ کلهٔ خودم را درآورده بیندازم دور، بیندازم جلو سگ.

هیچکس نمیتواند پی ببرد. هیچکس باور نخواهد کرد، بکسیکه دستش از همه‌جا کوتاه بشود میگویند: برو سرت را بگذار بمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد، وقتیکه مرگ هم پشتش را به آدم میکند، مرگی که نمیآید و نمیخواهد بیاید...!

همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم.

چقدر هولناک است وقتیکه مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند! تنها یک چیز بمن دلداری میدهد، دو هفته پیش بود، در روزنامه خواندم که در اتریش کسی سیزده بار بانواع گوناگون قصد خودکشی کرده و همه مراحل آنرا پیموده: خودش را دار زده ریسمان پاره شده، خودش را در رودخانه انداخته، او را از آب بیرون کشیده‌اند و غیره... بالاخره برای آخرین بار خانه را که خلوت دیده با کارد آشپزخانه همه رگ‌وپی خودش را بریده و ایندفعهٔ سیزدهمین میمیرد!

این بمن دلداری میدهد!

نه، کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمیتوانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروائی دارد ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام، حالا دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم، نمیتوانم از خودم فرار بکنم.

باری چه میشود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است.

چه هوسهائی بسرم میزند! همینطور که خوابیده بودم دلم میخواست بچهٔ کوچک بودم، همان گلین‌باجی که برایم قصه میگفت و آب دهن خودش را فرومیداد اینجا بالای سرم نشسته بود، همانجور من خسته در رختخواب افتاده بودم، او با آب‌وتاب برایم قصه میگفت و آهسته چشمهایم بهم میرفت. فکر میکنم می‌بینم برخی از تیکه‌های بچگی بخوبی یادم میآید. مثل اینست که دیروز بوده، میبینم با بچگیم آنقدرها فاصله ندارم. حالا سرتاسر زندگانی سیاه، پست و بیهوده خودم را می‌بینم. آیا آنوقت خوشوقت بودم؟ نه، چه اشتباه بزرگی! همه گمان میکنند بچه خوشبخت است. نه، خوب یادم است. آن‌وقت بیشتر حساس بودم، آن‌وقت مقلد و آب‌زیرکاه بودم. شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش‌آمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا بخود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم. اصلا مرده‌شور این طبیعت مرا ببرد، حق بجانب آنهائی است که میگویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است، بعضیها خوش بدنیا میآیند و بعضیها ناخوش.

به نیمچه مداد سرخی که در دستم است و با آن در رختخواب یادداشت میکنم نگاه میکنم. با همین مداد جای ملاقات خودم را نوشتم دادم به آن دختری که تازه با او دوسه بار با هم رفتیم به سینما. دفعهٔ آخر فیلم آوازه‌خوان و سخنگو بود، در جزو پروگرام آوازه‌خوان سرشناس شیکاگو میخواند ?Where is my Silvia از بسکه خوشم آمده بود چشمهایم را بهم گذاشتم، گوش میدادم، آواز نیرومند و گیرندهٔ او هنوز در گوشم صدا میدهد. تالار سینما بلرزه درمیآمد، بنظرم می‌آمد که او هرگز نباید بمیرد، نمیتوانستم باور بکنم که این صدا ممکن است یکروزی خاموش بشود. از لحن سوزناک او غمگین شده بودم، در همان حالیکه کیف میکردم. ساز میزدند زیر و بم، غلتها و ناله‌ای که از روی سیم ویلن درمیآمد، مانند این بود که آرشه ویلن را روی رگ‌وپی من میلغزانیدند و همهٔ تاروپود تنم را آغشته بساز میکرد، میلرزانید و مرا در سیرهای خیالی میبرد. در تاریکی دستم را روی پستانهای آن دختر میمالیدم. چشمهای او خمار میشد. من هم حال غریبی میشدم. بیادم میآمد یک حالت غمناک و گوارائی بود که نمیشود گفت. از روی لبهای تروتازه او بوسه میزدم، گونه‌های او گل انداخته بود. یکدیگر را فشار میدادیم، موضوع فیلم را نفهمیدم. با دستهای او بازی میکردم، او هم خودش را چسبانیده بود بمن. حالا مثل اینست که خواب دیده باشم. روز آخری که از همدیگر جدا شدیم تاکنون نه روز میشود. قرار گذاشت فردای آنروز بروم او را بیاورم اینجا در اطاقم. خانه او نزدیک قبرستان منپارناس بود، همانروز رفتم او را با خودم بیاورم. آنجا کنج کوچه از واگن زیر زمینی پیاده شدم، باد سرد میوزید، هوا ابری و گرفته بود، نمیدانستم چه شد که پشیمان شدم. نه‌اینکه او زشت بود یا از او خوشم نمیآمد، اما یک قوه‌ای مرا بازداشت. نه، نخواستم دیگر او را ببینم، میخواستم همهٔ دلبستگیهای خودم را از زندگی ببرم، بی‌اختیار رفتم در قبرستان. دم در پاسبان آنجا خودش را در شنل سورمه‌ای پیچیده بود. خاموشی شگرفی در آنجا فرمانروائی داشت. من آهسته قدم میزدم. به سنگ قبرها، صلیب‌هائی که بالای آنها گذاشته بودند، گلهای مصنوعی گلدانها و سبزه‌ها را که کنار یا روی گورها بود خیره نگاه میکردم. اسم برخی از مرده‌ها را میخواندم. افسوس میخوردم، که چرا بجای آنها نیستم با خودم فکر میکردم: اینها چقدر خوشبخت بوده‌اند!... به مرده‌هائی که تن آنها زیر خاک از هم پاشیده شده بود رشک میبردم. هیچوقت یک احساس حسادتی باین اندازه در من پیدا نشده بود. بنظرم میآمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی بکسی نمیدهند. درست نمیدانم چقدر وقت گذشت، مات نگاه میکردم. دختره بکلی از یادم رفته بود، سرمای هوا را حس نمیکردم مثل این بود که مرده‌ها بمن نزدیکتر از زندگان هستند. زبان آنها را بهتر میفهمیدم. برگشتم، نه، دیگر نمیخواستم آن دختره را به بینم، میخواستم از همه‌چیز و از همه‌کار کناره بگیرم، می‌خواستم ناامید بشوم و بمیرم. چه فکرهای مزخرفی برایم میآید! شاید پرت میگویم.

چند روز بود که با ورق فال میگرفتم، نمیدانم چطور شده بود که به خرافات اعتقاد پیدا کرده بودم، جداً فال میگرفتم، یعنی کار دیگری نداشتم، کار دیگری نمیتوانستم بکنم، میخواستم با آینده خودم قمار بزنم. نیت کردم که کلک خود را بکنم، خوب آمد. یکروز حساب کردم دیدم سه ساعت و نیم پشت‌سرهم با ورق فال میگرفتم. اول بر میزدم بعد روی میز یک ورق از رو و پنج ورق دیگر از پشت میچیدم، آنوقت روی ورق دومی که از پشت بود یک ورق از رو و چهار ورق دیگر از پشت می گذاشتم، بهمین ترتیب تا اینکه روی ورق ششمی هم ورق از رو میآمد. بعد طوری میچیدم که یک خال سیاه و یک خال سرخ فاصله‌بفاصله رویهم قرار بگیرد بترتیب: شاه، بی‌بی، سرباز، ده، نه و غیره. هر خانه که باز میشد ورق زیر آنرا از رو میگذاشتم، و اگر پنج خانه یا کمتر میشد بهتر بود. بعد از آن باقی ورقها که در دستم بود سه‌تاسه‌تا رویهم می گذاشتم و اگر ورق مناسبی میآمد روی خانه‌ها میچیدم، ولی از شش خانه نباید بیشتر بشود، تکخالها را جداگانه بالای خانه‌ها میگذاشتم بطوریکه اگر فال خوب میآمد همه ورقهای خانه‌های پائین مرتب روی یکهای همرنگ خودشان گذاشته میشد. این فال را در بچگی یاد گرفته بودم و با آن وقت را میگذرانیدم!

هفت‌هشت روز پیش در قهوه‌خانه نشسته بودم. دو نفر روبرویم تخته‌نرد بازی میکردند. یکی از آنها برفیقش که با صورت سرخ، سر کچل، سیگار را زیر سبیل آویزان خودش گذاشته بود و با قیافهٔ احمقانه‌ای باو گوش میداد گفت: هرگز نشده که من سر قمار ببرم، از ده مرتبه نه دفعه آنرا میبازم. من بآنها مات نگاه میکردم، چه میخواستم بگویم؟ نمیدانم. باری بعد آمدم در کوچه‌ها، بدون اراده میرفتم، چندین بار بفکرم رسید که چشمهایم را به بندم بروم جلو اتومبیل چرخهای آن از رویم بگذرد، اما مردن سختی بود. بعد هم از کجا آسوده میشدم؟ شاید باز هم زنده می‌ماندم. این فکر است که مرا دیوانه میکند. بعد همین‌طور از چهار راه‌ها و جاهای شلوغ رد میشدم. در میان این گروهی که در آمدوشد بودند، صدای نعل اسب گاریها، ارابه‌ها، بوق اتومبیل، همهمه و جنجال تک‌وتنها بودم. مابین چندین میلیون آدم مثل این بود که در قایق شکسته‌ای نشسته‌ام و در میان دریا گم شده‌ام. حس میکردم که مرا با افتضاح از جامعهٔ آدمها، بیرون کرده‌اند. میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم، با خود دلیل و برهان میآوردم و گامهای یکنواخت برمیداشتم، پشت شیشه مغازه‌هائی که پرده نقاشی گذاشته بودند میایستادم، مدتی خیره نگاه میکردم، افسوس می‌خوردم که چرا نقاش نشدم، تنها کاری بود که دوست داشتم و خوشم میآمد. با خودم فکر می کردم میدیدم، تنها میتوانستم در نقاشی یک دلداری کوچکی برای خودم پیدا بکنم. یکنفر فراش پست از پهلویم میگذشت و از پشت شیشه عینک خودش عنوان کاغذی را نگاه میکرد، چه فکرهائی برایم آمد؟ نمیدانم گویا یاد پست‌چی ایران، یاد فراش پست منزلمان افتادم.

دیشب بود، چشمهایم را بهم فشار میدادم، خوابم نمیبرد، افکار بریده‌بریده، پرده‌های شورانگیز جلو چشمم پیدا میشد. خواب نبود چون هنوز خوابم نبرده بود. کابوس بود، نه خواب بودم و نه بیدار اما آنها را میدیدم. تنم سست، خردشده، ناخوش و سنگین، سرم درد می‌کرد. این کابوسهای ترسناک از جلو چشمم رد میشد، عرق از تنم سرازیر بود. میدیدم بسته‌ای کاغذ در هوا باز میشد، ورق‌ورق پائین میریخت، یک دسته سرباز میگذشت، صورت آنها پیدا نبود. شب تاریک و جگرخراش پر شده بود از هیکلهای ترسناک و خشمگین، وقتیکه میخواستم چشمهایم را به بندم و خودم را تسلیم مرگ بکنم، این تصویرهای شگفت‌انگیز پدیدار میشد. دایره‌ای آتشفشان که بدور خودش می‌چرخید، مرده‌ای که روی آب رودخانه شناور بود، چشمهائی که از هر طرف بمن نگاه میکردند. حالا خوب بیادم میآید شکلهای دیوانه و خشمناک بمن هجورآور شده بودند. پیرمردی با چهره‌ای خون‌آلوده بستونی بسته شده بود. بمن نگاه میکرد، میخندید، دندانهایش برق میزد. خفاشی با بالهای سرد خودش میزد بصورتم. روی ریسمان باریکی راه میرفتم، زیر آن گرداب بود، می‌لغزیدم، میخواستم فریاد بزنم، دستی روی شانه من می‌شد، یک دست یخ‌زده گلویم را فشار میداد، بنظرم میآمد که قلبم میایستاد. ناله‌ها، ناله‌های مشئومی که از ته تاریکی شبها میآمد، صورتهائی که سایه بر آنها پاک شده بود. آنها خودبخود پدیدار میشدند و ناپدید میگشتند. در جلو آنها چه میتوانستم بکنم؟ در عین حال آنها خیلی نزدیک و خیلی دور بودند، آنها را در خواب نمیدیدم چون هنوز خوابم نبرده بود.
....................
نمیدانم همه را منتر کرده‌ام، خودم منتر شده‌ام ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه میکند، نمیتوانم جلو لبخند خودم را بگیرم. گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. آخرش هیچکس نفهمید ناخوشی من چیست، همه گول خوردند! یک هفته است که خودم را به ناخوشی زده‌ام یا ناخوشی غریبی گرفته‌ام ـ خواهی نخواهی سیگار را برداشتم آتش زدم، چرا سیگار میکشم؟ خودم هم نمیدانم. دو انگشت دست چپ را که لای آن سیگار است بلب میگذارم. دود آنرا در هوا فوت میکنم، اینهم یک ناخوشی است!

حالا که به آن فکر میکنم تنم میلرزد، یک هفته بود، شوخی نیست که خودم را به اقسام گوناگون شکنجه میدادم، میخواستم ناخوش بشوم. چند روز بود هوا سرد شده بود، اول رفتم شیر آب سرد را روی خودم باز کردم، پنجره حمام را باز گذاشتم، حالا که بیادم میافتد چندشم میشود، نفسم پس رفت، پشت و سینه‌ام درد گرفت، با خودم گفتم دیگر کار تمام است. فردا سینه درد سختی خواهم گرفت و بستری میشوم، بر شدت آن میافزایم بعد هم کلک خود را میکنم. فردا صبحش که بیدار شدم، کمترین احساس سرماخوردگی در خودم نکردم. دوباره رختهای خودم را کم کردم، هوا که تاریک شد در را از پشت بستم، چراغ را خاموش کردم، پنجره اطاق را باز کردم و جلو سوز سرما نشستم. باد سرد میوزید. بشدت میلرزیدم صدای دندانهایم که بهم میخورد میشنیدم، به بیرون نگاه میکردم، مردمی که در آمدوشد بودند، سایه‌های سیاه آنها، اتومبیل‌ها که میگذشتند از بالای طبقه ششم عمارت کوچک شده بودند. تن لختم را تسلیم سرما کرده بودم و بخودم میپیچیدم، همانوقت این فکر برایم آمد که دیوانه شده‌ام. بخودم میخندیدم، بزندگانی می‌خندیدم میدانستم که در این بازیگرخانه بزرگ دنیا هرکسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد. من هم این بازی را پیش گرفته بودم چون گمان میکردم مرا زودتر از میدان بیرون خواهد برد. لبهایم خشک شده، سرما تنم را میسوزانید، باز هم فایده نکرد، خودم را گرم کردم، عرق میریختم، یکمرتبه لخت میشدم، شب تا صبح روی رختخواب افتادم و میلرزیدم، هیچ خوابم نبرد. کمی سرماخوردگی پیدا کردم ولی بمحض اینکه یک چرت میخوابیدم ناخوشی بکلی از بین میرفت. دیدم اینهم سودی نکرد، سه روز بود که چیز نمیخوردم و شبها مرتباً لخت میشدم جلو پنجره مینشستم، خودم را خسته میکردم، یک شب تا صبح با شکم تهی در کوچه‌های پاریس دویدم، خسته شدم رفتم روی پله سرد و نمناک در کوچه باریکی نشستم. نصف شب گذشته بود، یکنفر کارگر مست پیل‌پیلی میخورد از جلوم رد شد، جلو روشنائی محو و مرموز چراغ‌گاز دو نفر زن و مرد را دیدم که با هم حرف میزدند و میگذشتند. بعد بلند شدم و براه افتادم، روی نیمکت خیابانها بیچاره‌های بیخانمان خوابیده بودند.

آخرش از زور ناتوانی بستری شدم، ولی ناخوش نبودم. در ضمن دوستانم بدیدنم می‌آمدند. جلو آن ها خودم را میلرزانیدم چنان سیمای ناخوش بخودم میگرفتم که آنها دلشان بحال من می‌سوخت. گمان میکردند که فردا دیگر خواهم مرد. می‌گفتم قلبم میگیرد، وقتی که از اطاق بیرون میرفتند بریش آنها میخندیدم. با خودم می‌گفتم شاید در دنیا تنها یک کار از من برمیآید: میبایسنی بازیگر تآتر شده باشم!...

چطور بازی ناخوشی را جلو دوستانم که بدیدنم میآمدند، جلو دکترها درآوردم! همه باور کرده بودند که راستی ناخوشم. هرچه میپرسیدند می‌گفتم: قلبم میگیرد. چون فقط مرگ ناگهانی را میشد بخفقان قلب نسبت داد وگرنه سینه‌درد جزئی یکمرتبه نمی‌کشت.

این یک معجزه بود. وقتیکه فکر می‌کنم حالت غریبی بمن دست میدهد. هفت روز بود که خودم را شکنجه میدادم، اگر باصرار و پافشاری رفقا چائی از صاحب‌خانه میخواستم و میخوردم حالم سر جا میآمد. ترسناک بود، ناخوشی بکلی رفع میشد. چقدر میل داشتم نانی که پای چائی گذاشته بودند بخورم اما نمی‌خوردم. هر شب با خودم می‌گفتم دیگر بستری شدم فردا دیگر نخواهم توانست از جا بلند بشوم. میرفتم کاشه‌هائی که در آن گرد تریاک پر کرده بودم میآوردم. در کشو میز کوچک پهلوی تختخوابم میگذاشتم تا وقتیکه خوب ناخوشی مرا انداخت و نتوانستم از جا تکان بخورم آنها را دربیاورم و بخورم. بدبختانه ناخوشی نمی‌آمد و نمیخواست بیاید، یک بار که جلو یک نفر از دوستانم ناگزیر شدم یک تکه نان کوچک را با چائی بخورم حس کردم که حالم خوب شد، بکلی خوب شد. از خودم ترسیدم، از جان سختی خودم ترسیدم، هولناک بود، باورکردنی نیست. اینها را که مینویسم حواسم سر جایش است، پرت نمیگویم خوب یادم است.

این چه قوه‌ای بوده که در من پیدا شده بود؟ دیدم هیچکدام از این کارها سودی نکرد، باید جدی ناخوش بشوم. آری زهر کشنده آنجا در کیفم است، زهر فوری، یادم می‌آید آنروز بارانی که به دروغ‌ودونگ و هزار زحمت آنرا باسم عکاسی خریدم، اسم و آدرس دروغی داده بودم. «سیانور دو پتاسیوم» که در کتاب طبی خوانده بودم و نشانیهای آنرا میدانستم: تشنج، تنگ نفس، جان کندن در صورتیکه شکم ناشتا باشد، ۲۰ گرم آن فوراً یا در دو دقیقه میکشد. برای اینکه در نزدیکی هوا خراب نشود آنرا در قلع شکلات پیچیده بودم و رویش را یک قشر از موم گرفته بودم و در شیشه دربست بلوری گذاشته بودم. مقدار آن صد گرم بود و آنرا مانند جواهر گرانبهائی با خودم داشتم. اما خوشبختانه چیز بهتر از آن گیر آوردم. تریاک قاچاق، آنهم در پاریس! تریاک که مدتها بود در جستجویش بودم، بطور اتفاق بچنگ آوردم. خوانده بودم که طرز مردن با تریاک بمراتب گواراتر و بهتر از زهر اولی است. حالا میخواستم خودم را جداً ناخوش بکنم و بعد تریاک بخورم.

سیانور دو پتاسیوم را باز کردم، از کنار گلوله تخم‌مرغی آن باندازه دو گرم تراشیدم، در کاشه خالی گذاشتم: با چسب لبه آن را چسبانیدم و خوردم. نیمساعتی گذشت، هیچ حس نکردم، روی کاشه که بآن آلوده شده بود شورمزه بود. دوباره آنرا برداشتم. ایندفعه باندازه پنج گرم تراشیدم و کاشه را فرودادم، رفتم در رختخواب خوابیدم، همچین خوابیدم که شاید دیگر بیدار نشوم!

این فکر هر آدم عاقلی را دیوانه میکند، نه هیچ حس نکردم، زهر کشنده بمن کارگر نشد! حالا هم زنده هستم، زهر هم آنجا در کیفم افتاده. من توی رختخواب نفسم پس میرود، اما این در اثر آن دوا نیست. من روئین‌تن شده‌ام، روئین‌تن که در افسانه‌ها نوشته‌اند. باورکردنی نیست اما باید بروم، بیهوده است، زندگانیم وازده شده، بیخود، بیمصرف، باید هرچه زودتر کلک را کند و رفت. ایندفعه شوخی نیست هرچه فکر میکنم هیچ‌چیز مرا بزندگی وابستگی نمیدهد، هیچ‌چیز و هیچکس...

یادم میآید پس‌پریروز بود دیوانه‌وار در اطاق خودم قدم میزدم، از اینسو بآن‌سو میرفتم. رختهائی که بدیوار آویخته، ظرف روشوئی، آینه در گنجه، عکسی که بدیوار است، تختخواب، میز میان اطاق، کتابهائی که روی آن افتاده، صندلیها، کفشی که زیر گنجه گذاشته شده، چمدانهای گوشه اطاق پی‌درپی از جلو چشمم میگذشتند. اما من آنها را نمیدیدم، یا دقت نمی‌کردم، به چه فکر میکردم؟ نمیدانم ـ بیخود گام بر می داشتم، یکباره بخودم آمدم، این راه رفتن وحشیانه را یک جائی دیده بودم و فکر مرا بسوی خود کشیده بود. نمیدانستم کجا، بیادم افتاد، در باغ‌وحش برلین اولین بار بود که جانوران درنده را دیدم، آنهائیکه در قفس خودشان بیدار بودند، همینطور راه میرفتند، درست همینطور. در آنموقع منهم مانند این جانوران شده بودم، شاید مثل آنها هم فکر میکردم، در خودم حس کردم که مانند آنها هستم، این راه رفتن بدون اراده، چرخیدن بدور خودم، بدیوار که برمیخوردم طبیعةً حس میکردم که مانع است برمیگشتم. آن جانوران هم همینکار را میکنند...

نمیدانم چه مینویسم. تیک‌وتاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد. میخواهم آنرا بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کله‌ام با چکش میکوبد!

یکهفته بود که خودم را آمادهٔ مرگ میکردم، هرچه نوشته و کاغذ داشتم، همه را نابود کردم. رختهای چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم وارسی میکنند چیز چرک نیابند. رخت زیر نو که خریده بودم پوشیدم، تا وقتیکه مرا از رختخواب بیرون می‌کشند و دکتر میآید معاینه بکند شیک بوده باشم. شیشه «اودوکلنی» را برداشتم. در رختخوابم پاشیدم که خوشبو بشود. ولی از آنجائیکه هیچیک از کارهایم مانند دیگران نبود ایندفعه باز مطمئن نبودم، از جان‌سختی خود میترسیدم، مثل این بود که این امتیاز و برتری را به‌آسانی بکسی نمیدهند، میدانستم که باین مفتی کسی نمیمیرد...

عکس خویشان خودم را درآوردم نگاه کردم، هرکدام از آنها مطابق مشاهدات خودم پیش چشمم مجسم شدند. آنها را دوست داشتم و دوست نداشتم، میخواستم ببینم و نمیخواستم، نه یادگارهای آنجا زیاد جلو چشمم روشن بود، عکسها را پاره کردم، دلبستگی نداشتم. خودم را قضاوت کردم دیدم، یک آدم مهربانی نبوده‌ام، من سخت، خشن و بیزار درست شده‌ام، شاید اینطور نبودم تا اندازه‌ای هم زندگی و روزگار مرا اینطور کرد، از مرگ هم هیچ نمیترسیدم. برعکس یک ناخوشی، یک دیوانگی مخصوصی در من پیدا شده بود که بسوی مغناطیس مرگ کشیده میشدم. اینهم تازگی ندارد، یک حکایتی بیادم افتاد. مال پنج‌شش سال پیش است: در تهران یکروز صبح زود رفتم در خیابان شاه‌آباد از عطاری تریاک بخرم، اسکناس سه تومانی را جلو او گذاشتم گفتم: دو قرآن تریاک. او با ریش حنا بسته و عرقچینی که روی سرش بود صلوات میفرستاد، زیرچشمی بمن نگاه کرد مثل چیزی که قیافه‌شناس بود یا فکر مرا خواند گفت: پول خرد نداریم. دو قرآنی درآوردم دادم گفت: نه اصلا نمیفروشیم. علت آنرا پرسیدم جواب داد: شما جوان و جاهل هستید خدای‌نکرده یک‌وقت بسرتان بزند تریاک را میخورید. منهم اصرار نکردم.

نه کسی تصمیم خودکشی را نمیگیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در نهاد آنهاست. آری سرنوشت هرکسی روی پیشانیش نوشته شده، خودکشی هم با بعضی‌ها زائیده شده. من همیشه زندگانی را بمسخره گرفتم، دنیا، مردم همه‌اش بچشمم یک بازیچه، یک ننگ، یک چیز پوچ و بی‌معنی است. میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم، ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است میخواستم خودم را ناخوش سخت بکنم، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد تریاک بخورم تا بگویند: ناخوش شد و مرد.
....................
در رختخوابم یادداشت میکنم، سه بعدازظهر است. دو نفر بدیدنم آمدند، حالا رفتند، تنها ماندم. سرم گیج میرود، تنم راحت و آسوده است، در معده‌ام یک فنجان شیر و چائی است تنم شل، سست و گرمای ناخوشی دارد. یک ساز قشنگی در صفحه گرامافن شنیده بودم. یادم آمد، میخواهم آنرا بسوت بزنم نمیتوانم، کاش آن صفحه را دو باره میشنیدم. الآن نه از زندگی خوشم می‌آید و نه بدم می‌آید، زنده‌ام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوق‌العاده‌ای مرا نگهداشته. در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شده‌ام، اگر مرده بودم مرا می‌بردند در مسجد پاریس بدست عربهای بی‌پیر میافتادم، دو باره میمردم، از ریخت آنها بیزارم. در هر صورت بحال من فرقی نمیکرد. پس از آنکه مرده بودم اگر مرا در مبال هم انداخته بودند برایم یکسان بود، آسوده شده بودم. تنها منزلمان گریه و شیون می کردند، عکس مرا میآوردند، برایم زبان میگرفتند، از این کثافت‌کاری‌ها که معمول است. همهٔ اینها بنظرم احمقانه و پوچ میآید. لابد چند نفر از من تعریف زیادی میکردند. چند نفر تکذیب میکردند، اما بالاخره فراموش میشدم، من اصلا خود خواه و نچسب هستم.

هرچه فکر میکنم، ادامه دادن باین زندگی بیهوده است.

من یک میکرب جامعه شده‌ام، یک وجود زیان‌آور. سربار دیگران. گاهی دیوانگیم گل میکند، میخواهم بروم دور خیلی دور، یک جائی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم، میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبریه، در خانه‌های چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک‌ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلا بروم بهندوستان، زیر خورشید تابان، جنگلهای کشیده، مابین مردمان عجیب‌وغریب، یک جائی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند، میخواهم همه‌چیز را در خود حس بکنم. اما می‌بینم برای اینکار درست نشده‌ام، نه من لش و تنبل هستم. اشتباهی بدنیا آمده‌ام، مثل چوب دوسرگهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همه نقشه‌های خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه‌چیز کناره گرفتم، دیگر در جرگه مرده‌ها بشمار میآیم.

گاهی با خودم نقشه‌های بزرگ میکشم، خودم را شایستهٔ همه‌کار و همه‌چیز میدانم، با خود میگویم. آری کسانیکه دست از جان شسته‌اند و از همه‌چیز سرخورده‌اند تنها میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند. بعد با خودم میگویم. به چه درد میخورد؟ چه سودی دارد؟ ... دیوانگی، همه‌اش دیوانگی است! نه، بزن خودت را بکش، بگذار لاشه‌ات بیفتد آن میان، برو، تو برای زندگی درست نشده‌ای، کمتر فلسفه بباف، وجود تو هیچ ارزشی ندارد، از تو هیچ‌کاری ساخته نیست! ولی نمیدانم چرا مرگ ناز کرد؟ چرا نیامد؟ چرا نتوانستم بروم پی کارم آسوده بشوم؟ یک هفته بود که خودم را شکنجه میکردم. اینهم مزد دستم بود! زهر بمن کارگر نشد، باورکردنی نیست، نمیتوانم باور بکنم. غذا نخوردم، خودم را سرما دادم، سرکه خوردم، هر شب گمان میکردم سل سواره گرفته‌ام، صبح که برمیخاستم از روز پیش حالم بهتر بود، این را به کی میشود گفت؟ یک تب نکردم. اما خواب هم ندیده‌ام، چرس هم نکشیده‌ام. همه‌اش خوب بیادم است. نه باورکردنی نیست.

اینها را که نوشتم کمی آسوده شدم، از من دلجوئی کرد، مثل اینست که بار سنگینی را از روی دوشم برداشتند. چه خوب بود اگر همه‌چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را بدیگری بفهمانم، میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهائی هست که نمیشود بدیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هرکسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

من روئین‌تن هستم. زهر بمن کارگر نشد، تریاک خوردم فایده نکرد. آری من روئین‌تن شده‌ام، هیچ زهری دیگر بمن کارگر نمیشود. بالاخره دیدم همه زحمتهایم بباد رفت. پریشب بود، تصمیم گرفتم تا گندش بالا نیامده مسخره را تمام بکنم. رفتم کاشه‌های تریاک را از کشو میز کوچک درآوردم. سه تا بود، تقریباً باندازه یک لوله تریاک معمولی میشد، آنها را برداشتم ساعت هفت بود، چایی از پائین خواستم، آوردند آنرا سر کشیدم. تا ساعت هشت کسی بسراغ من نیامد، در را از پشت بستم رفتم جلو عکسی که بدیوار بود ایستادم، نگاه کردم. نمیدانم چه فکرهائی برایم آمد، ولی او بچشمم یک آدم بیگانه‌ای بود. با خودم میگفتم، این آدم چه وابستگی با من دارد؟ ولی این صورت را میشناختم. او را خیلی دیده بودم. بعد برگشتم، احساس شورش، ترس یا خوشی نداشتم، همهٔ کارهائی که کرده بودم و کاری که میخواستم بکنم و همه‌چیز بنظرم بیهوده و پوچ بود. سرتاسر زندگی بنظرم مسخره میآمد، نگاهی بدور اطاق انداختم. همهٔ چیزها سر جای خودشان بودند، رفتم جلو آینه در گنجه بچهره برافروخته خودم نگاه کردم، چشمها را نیمه بستم، لای دهنم را کمی باز کردم و سرم را بحالت مرده کج گرفتم. با خودم گفتم فردا صبح، باین صورت در خواهم آمد، اول هرچه در میزنند کسی جواب نمیدهد، تا ظهر گمان میکنند که خوابیده‌ام، بعد چفت در را میکشند، وارد اطاق میشوند و مرا باین حال می‌بینند، همهٔ این فکرها مانند برق از جلو چشمم گذشت.

لیوان آب را برداشتم، با خونسردی پیش خود گفتم که کاشه آسپرین است و کاشه اولی را فرودادم، دومی و سومی را هم دستپاچه پشت سرش فرودادم. لرزش کمی در خودم حس کردم، دهنم بوی تریاک گرفت، قلبم کمی تند زد. سیگار نصفه کشیده را انداختم در خاکستردان. رفتم حب خوشبو از جیبم درآوردم مکیدم دو باره خودم را جلو آینه دیدم، بدور اطاق نگاهی انداختم - همه چیزها سر جای خودشان بودند. با خودم گفتم دیگر کار تمام است، فردا افلاطون هم نمیتواند مرا زنده بکند! رختهایم را روی صندلی پهلوی تخت مرتب کردم، لحاف را روی خودم کشیدم، بوی «اودوکلنی» گرفته بود. دگمه چراغ را پیچانیدم اطاق خاموش شد، یک تکه از بدنه دیوار و پائین تخت با روشنائی تیره و ضعیفی که از پشت شیشه پنجره میآمد کمی روشن بود. دیگر کاری نداشتم، خوب یا بد کارها را باینجا رسانیده بودم، خوابیدم، غلت زدم. همه خیالم متوجه بود که مبادا کسی به احوالپرسی من بیاید و سماجت بکند. اگرچه بهمه گفته بودم که چند شب است خوابم نبرده تا اینکه مرا آسوده بگذارند. در اینموقع کنجکاوی زیادی داشتم. مانند اینکه پیش‌آمد فوق‌العاده‌ای برایم رخ داده، یا مسافرت گوارائی در پیش داشتم، میخواستم خوب مردن را حس بکنم حواسم را جمع کرده بودم، ولی گوشم به بیرون بود. بمحض اینکه صدای پا میآمد دلم تو میریخت. پلکهایم را بهم فشار دادم. ده دقیقه یا کمی بیشتر گذشت هیچ خبری نشد، با فکرهای گوناگون سر خودم را گرم کرده بودم ولی نه از این کار خودم پشیمان بودم و نه میترسیدم تا اینکه حس کردم گردها دست بکار شدند. اول سنگین شدم، احساس خستگی کردم، این حس در حوالی شکم بیشتر بود، مثل وقتی که غذا خوب هضم نشود، پس از آن این خستگی به سینه و سپس بسر سرایت کرد دستهایم را تکان دادم، چشمهایم را باز کردم. دیدم حواسم سر جایش است، تشنه‌ام شد، دهانم خشک شده بود، بدشواری آب دهانم را فرومیدادم، تپش قلبم کند میشد. کمی گذشت حس میکردم هوای گرم و گوارائی از همه تنم بیرون میرفت، بیشتر از جاهای برجسته بدن بود، مثل سر انگشتها، تک بینی و غیره... در همان حال میدانستم که میخواهم خود را بکشم، یادم افتاد که این خبر برای دسته‌ای ناگوار است، پیش خودم در شگفت بودم. همه اینها بچشمم بچگانه، پوچ و خنده‌آور بود. با خودم فکر میکردم که الآن آسوده هستم و به آسودگی خواهم مرد، چه اهمیتی دارد که دیگران غمگین بشوند یا نشوند، گریه بکنند یا نکنند. خیلی مایل بودم که اینکار بشود و میترسیدم مبادا تکان بخورم یا فکری بکنم که جلو اثر تریاک را بگیرم. همهٔ ترسم این بود که مبادا پس از اینهمه زحمت زنده بمانم. میترسیدم که جان کندن سخت بوده باشد و در ناامیدی فریاد بزنم یا کسی را بکمک بخواهم، اما گفتم هرچه سخت بوده باشد، تریاک میخواباند و هیچ حس نخواهم کرد. خواب بخواب میروم و نمیتوانم از جایم تکان بخورم یا چیزی بگویم، در هم از پشت بسته است!...

آری، درست بیادم هست. این فکرها برایم پیدا شد. صدای یکنواخت ساعت را میشنیدم، صدای پای مردم را که در مهمانخانه راه میرفتند میشنیدم. گویا حس شنوایی من تندتر شده بود.

حس میکردم که تنم میپرید، دهنم خشک شده بود، سردرد کمی داشتم، تقریباً بحالت اغما افتاده بودم چشمهایم نیمه‌باز بود. نفسم گاهی تند و گاهی کند میشد. از همه سوراخهای پوست تنم این گرمای گوارا به بیرون تراوش میکرد. مانند این بود که من هم دنبال آن بیرون میرفتم. خیلی میل داشتم که بر شدت آن بیفزاید، در وجد ناگفتنی فرو رفته بودم، هر فکری که میخواستم میکردم اگر تکان میخوردم حس میکردم که مانع از بیرون رفتن این گرما میشد، هرچه راحت‌تر خوابیده بودم بهتر بود، دست راستم را از زیر تنه‌ام بیرون کشیدم، غلتیدم، به پشت خوابیدم، کمی ناگوار بود، دو باره بهمان حالت افتادم و اثر تریاک تندتر شده بود. میدانستم و میخواستم که مردن را درست حس بکنم. احساساتم تند و بزرگ شده بود، در شگفت بودم که چرا خوابم نبرده. مثل این بود که همه هستی من از تنم بطرز خوش و گوارائی بیرون میرفت قلبم آهسته میزد، نفس آهسته میکشیدم، گمان میکنم دوسه ساعت گذشته. در این بین کسی در زد، فهمیدم همسایه‌ام است ولی جواب او را ندادم و نخواستم از جای خود تکان بخورم. چشمهایم را باز کردم و دو باره بستم، صدای باز شدن در اطاق او را شنیدم، او دستش را شست، با خودش سوت زد، همه را شنیدم، کوشش میکردم اندیشه‌های خوش و گوارا بکنم، بسال گذشته فکر میکردم، آنروزی که در کشتی نشسته بودم ساز دستی میزدند، موج دریا، تکان کشتی، دختر خوشگلی که روبرویم نشسته بود، در فکر خودم غوطه‌ور شده بودم، دنبال آن میدویدم مانند اینکه بال در آورده بودم و در فضا جولان میدادم، سبک و چالاک شده بودم بطوریکه نمیشود بیان کرد. تفاوت آن همانقدر است که پرتو روشنائی را که بطور طبیعی می‌بینیم در کیف تریاک مثل اینست که همین روشنائی را از پشت آویز چلچراغ یا منشور بلوری به بینند و به رنگهای گوناگون تجزیه میشود. در این حالت خیالهای ساده و پوچ که برای آدم می‌آید همانطور افسونگر و خیره‌کننده میشود، هر خیال گذرنده و بیخود یک صورت دلفریب و باشکوهی بخودش میگیرد، اگر دورنما یا چشم‌اندازی از فکر آدم بگذرد بی‌اندازه بزرگ میشود، فضا باد میکند، گذشتن زمان محسوس نیست.

در این هنگام خیلی سنگین شده بودم، حواسم بالای تنم موج میزد، اما حس میکردم که خوابم نبرده. آخرین احساسی که از کیف و نشئه تریاک بیادم است این بود: که پاهایم سرد و بی‌حس شده بود، تنم بدون حرکت، حس میکردم که میروم و دور میشوم، ولی بمجرد اینکه تأثیر آن تمام شد یک غم و اندوه بی‌پایانی مرا فراگرفت، حس کردم که حواسم دارد سر جایش میآید. خیلی دشوار و ناگوار بود. سردم شد، بیشتر از نیم ساعت خیلی سخت لرزیدم، صدای دندانهایم که بهم میخورد میشنیدم. بعد تب آمد، تب سوزان و عرق از تنم سرازیر شد، قلبم میگرفت، نفسم تنگ شده بود. اولین فکری که برایم آمد این بود که هرچه رشته بودم پنبه شد و نشد آن طوریکه باید شده باشد، از جان‌سختی خودم بیشتر تعجب کرده بودم، پی بردم که یک قوهٔ تاریک و یک بدبختی ناگفتنی با من در نبرد است.

بدشواری نیمه‌تنه در رختخوابم بلند شدم، دگمه چراغ برق را پیچانیدم، روشن شد. نمیدانم چرا دستم رفت بسوی آینه کوچکی که روی میز پهلوی تخت بود، دیدم صورتم آماس کرده بود، رنگم خاکی شده بود، از چشمهایم اشک میریخت، قلبم بشدت میگرفت: با خودم گفتم که اقلا قلبم خراب شد! چراغ را خاموش کردم و در رختخواب افتادم.

نه قلبم خراب نشد. امروز بهتر است، نه بادمجان بم آفت ندارد! برایم دکتر آمد، قلبم را گوش داد، نبضم را گرفت، زبانم را دید، درجه (گرماسنج) گذاشت، از همین کارهای معمولی که همهٔ دکترها بمحض ورود میکنند و همه جای دنیا یکجور هستند. بمن نمک میوه و گنه‌گنه داد، هیچ نفهمید درد من چه است! هیچکس بدرد من نمیتواند پی ببرد! این دواها خنده‌آور است، آنجا روی میز هفت‌هشت جور دوا برایم قطار کرده‌اند، من پیش خودم میخندم، چه بازیگر خانه‌ایست!

تیک‌وتاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد، صدای بوق اتومبیل و دوچرخه و غریو ماشین دودی از بیرون میآید. به کاغذ دیوار نگاه میکنم، برگهای باریک ارغوانی سیر و خوشه گل سفید دارد، روی شاخه آن فاصله‌بفاصله دو مرغ سیاه روبروی یکدیگر نشسته‌اند، سرم تهی، معده‌ام مالش میرود، تنم خردشده. روزنامه‌هائی که بالای گنجه انداخته‌ام بحالت مخصوصی مانده، نگاه که میکنم یکمرتبه مثل اینست که همهٔ آنها بچشمم غریبه میآید، خودم بچشم خودم بیگانه‌ام، در شگفت هستم که چرا زنده‌ام؟ چرا نفس میکشم؟ چرا گرسنه‌ام میشود؟ چرا میخورم؟ چرا راه میروم؟ چرا اینجا هستم؟ این مردمی را که می‌بینم کی هستند و از من چه میخواهند؟...

حالا خوب خودم را میشناسم، همانطوریکه هستم بدون کم و زیاد. هیچ کاری نمیتوانم بکنم، روی تخت خسته‌وکوفته افتاده‌ام، ساعت‌بساعت افکارم میگردند، میگردند، در همان دایره‌های ناامیدی حوصله‌ام بسر رفته، هستی خودم مرا بشگفت انداخته، چقدر تلخ و ترسناک است هنگامیکه آدم هستی خودش را حس میکند! در آینه که نگاه میکنم بخودم میخندم، صورتم بچشم خودم آنقدر ناشناس و بیگانه و خنده‌آور آمده...

این فکر چندین بار برایم آمده: روئین‌تن شده‌ام، روئین‌تن که در افسانه‌ها نوشته‌اند حکایت من است. معجز بود. اکنون همه‌جور خرافات و مزخرفات را باور میکنم، افکار شگفت‌انگیز از جلو چشمم میگذرد. معجز بود، حالا میدانم که خدا با یک زهرمار دیگری در ستمگری بی‌پایان خودش دو دسته مخلوق آفریده: خوشبخت و بدبخت. از اولیها پشتیبانی میکند و بر آزار و شکنجهٔ دستهٔ دوم بدست خودشان میافزاید. حالا باور میکنم که یک قوای درنده و پستی، یک فرشتهٔ بدبختی با بعضیها هست...
....................
بالاخره تنها ماندم، الآن دکتر رفت، کاغذ و مداد را برداشتم، میخواهم بنویسم، نمیدانم چه؟ یا اینکه مطلبی ندارم و یا از بسکه زیاد است نمیتوانم بنویسم. اینهم خودش بدبختی است. نمیدانم نمیتوانم گریه بکنم. شاید اگر گریه میکردم اندکی بمن دلداری میداد! نمیتوانم. شکل دیوانه‌ها شده‌ام. در آینه دیدم موهای سرم وزکرده، چشمهایم باز و بی‌حالت است، فکر می کنم اصلا صورت من نباید این شکل بوده باشد، صورت خیلی‌ها با فکرشان توفیر دارد، این بیشتر مرا از جا درمیکند. همینقدر میدانم که از خودم بدم می‌آید، میخورم از خودم بدم می‌آید، راه میروم از خودم بدم می‌آید، فکر میکنم از خودم بدم می‌آید. چه سمج! چه ترسناک! نه این یک قوه مافوق‌بشر بود. یک کوفت بود حالا این جور چیزها را باور میکنم! دیگر هیچ‌چیز بمن کارگر نیست. سیانور خوردم در من اثر نکرد. تریاک خوردم باز هم زنده‌ام! اگر اژدها هم مرا بزند، اژدها میمیرد! نه کسی باور نخواهد کرد. آیا این زهرها خراب شده بود! آیا بقدر کافی نبود؟ آیا زیادتر از اندازه معمولی بود؟ آیا مقدار آنرا عوضی در کتاب طبی پیدا کرده بودم؟ آیا دست من زهر را نوشدارو میکند؟ نمیدانم ـ این فکرها صد بار برایم آمده تازگی ندارد. بیادم می‌آید شنیده‌ام وقتیکه دور کژدم آتش بگذارند خودش را نیش میزند ـ آیا دور من یک حلقه آتشین نیست؟

جلو پنجره اطاقم روی لبه سیاه شیروانی که آب باران در گودالی آن جمع شده دو گنجشک نشسته‌اند، یکی از آنها تک خود را در آب فرومیبرد، سرش را بالا میگیرد، دیگری، پهلوی او کز کرده خودش را میجورد. من تکان خوردم، هر دو آنها جیرجیر کردند و با هم پریدند. هوا ابر است، گاهی از پشت لکه‌های ابر آفتاب رنگ‌پریده درمیآید، ساختمانهای بلند روبرو همه دودزده، سیاه و غم‌انگیز زیر فشار این هوای سنگین و بارانی مانده‌اند. صدای دور و خفه شهر شنیده میشود.

این ورقهای بدجنس که با آنها فال گرفتم، این ورقهای دروغگو که مرا گول زدند، آنجا در کشو میزم است، خنده‌دارتر از همه آن است که هنوز هم با آنها فال میگیرم!

چه میشود کرد؟ سرنوشت پرزورتر از من است.

خوب بود که آدم با همین آزمایشهائی که از زندگی دارد، میتوانست دو باره بدنیا بیاید و زندگانی خودش را از سر نو اداره بکند! اما کدام زندگی؟ آیا در دست من است؟ چه فایده دارد؟ یک قوای کور و ترسناکی بر سر ما سوارند، کسانی هستند که یک ستاره شومی سرنوشت آنها را اداره می‌کند، زیر بار آن خرد میشوند و میخواهند که خرد بشوند...

دیگر نه آرزوئی دارم و نه کینه‌ای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره بدنیا آمده بودم. حال دیگر غیرممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه‌های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهائی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه براست، میخواهم چشمهایم را بآینده به بندم و گذشته را فراموش بکنم.

نه، نمیتوانم از سرنوشت خودم بگریزم، این فکرهای دیوانه، این احساسات، این خیالهای گذرنده که برایم میآید آیا حقیقی نیست؟ در هر صورت خیلی طبیعی‌تر و کمتر ساختگی بنظر می‌آید تا افکار منطقی من. گمان میکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم. افسار من بدست اوست، اوست که مرا به اینسو و آنسو میکشاند. پستی، پستی زندگی که نمیتوانند از دستش بگریزند، نمیتوانند فریاد بکشند، نمیتوانند نبرد بکنند، زندگی احمق.

حالا دیگر نه زندگانی میکنم و نه خواب هستم، نه از چیزی خوشم می‌آید و نه بدم میآید، من با مرگ آشنا و مأنوس شده‌ام. یگانه دوست من است، تنها چیزی است که از من دلجوئی میکند. قبرستان منپارناس بیادم میآید، دیگر به مرده‌ها حسادت نمیورزم، منهم از دنیای آنها بشمار می‌آیم. منهم با آنها هستم، یک زنده‌بگور هستم....

خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم میگویم: برو دیوانه، کاغذ و مداد را دور بینداز، بینداز دور، پرت‌گوئی پس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات بدست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رودربایستی ندارم، بچیزی اهمیت نمیگذارم، به دنیا و مافیهایش میخندم. هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام. آنها به من میخندند، نمیدانند که من بیشتر به آنها میخندم من از خودم و از همه خواننده این مزخرفها بیزارم.

این یادداشتها با یک دسته ورق در کشو میز او بود. ولیکن خود او در تختخواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته بود.

پاریس ۱۱ اسفندماه ۱۳۰۸


حاجی مراد

حاجی مراد بچابکی از سکوی دکان پائین جست، کمر چین قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته خود کشید، حسن شاگردش را صدا زد با هم دکان را تخته کردند، بعد از جیب فراخ خود چهار قرآن درآورد داد به حسن که اظهار تشکر کرد و با گامهای بلند سوت‌زنان مابین مردمی که در آمدوشد بودند ناپدید گردید. حاجی عبای زردی که زیر بغلش زده بود انداخت روی دوشش به اطراف نگاهی کرد، و سلانه‌سلانه براه افتاد. هر قدمی که بر میداشت کفشهای نو او غژغژ صدا میکرد. در میان راه بیشتر دکاندارها به او سلام و تعارف میکردند و می‌گفتند: حاجی سلام، حاجی احوالت چطور است؟ حاجی خدمت نمیرسیم؟ ... از این حرفها گوش حاجی پر شده بود، و یک اهمیت مخصوصی به لغت حاجی میگذاشت، بخودش میبالید و با لبخند بزرگ‌منشی جواب سلام میگرفت.

این لغت برای او حکم یک لقب را داشت در صورتیکه خودش میدانست که بمکه نرفته بود، تنها وقتیکه بچه بود و پدرش مرد، مادر او مطابق وصیت پدرش خانه و همه دارائی آنها را فروخت، پول طلا کرد و بنه‌کن رفتند به کربلا. بعد از یکی دو سال پولها خرج شد و به گدائی افتادند، تنها حاجی به هزار زحمت خودش را رسانیده بود به عمویش در همدان. اتفاقاً عموی او مرد و چون وارث دیگری نداشت همه دارائی او رسیده بود به حاجی و چون عمویش در بازار معروف به حاجی بود این لقب هم با دکان به او ارث رسیده بود. او در این شهر هیچ خویش و قومی نداشت، دوسه بار هم جویای حال مادر و خواهرش که در کربلا به گدائی افتاده بودند شده بود، اما از آنها هیچ خبر و اثری پیدا نکرده بود.

دو سال میگذشت که حاجی زن گرفته بود، ولی از طرف زن خوشبخت نبود. چندی بود که میان او و زنش پیوسته جنگ و جدال میشد، حاجی همه‌چیز را میتوانست تحمل کند مگر زخم‌زبان و نیشهائی که زنش باو میزد، و او هم برای اینکه از زنش چشم‌زهره بگیرد عادت کرده بود او را اغلب میزد. گاهی هم از این کار خودش پشیمان میشد، ولی در هر صورت زود روی یکدیگر را می‌بوسیدند و آشتی میکردند. چیزیکه بیشتر حاجی را بدخلق کرده بود این بود که هنوز بچه پیدا نکرده بود. چندین بار دوستانش باو نصیحت کرده بودند که یک زن دیگر بگیرد، اما حاجی گول‌خور نبود و میدانست که گرفتن زن دیگر بر بدبختی او خواهد افزود، ازاین‌رو نصیحت‌ها از یک گوش میشنید از گوش دیگر بدرمیکرد. وانگهی زنش هنوز جوان و خوشگل بود و بعد از چند سال با هم انس گرفته بودند و خوب یا بد زندگانی را یک‌جوری بسر میبردند، خود حاجی هم که هنوز جوان بود اگر خدا میخواست به آنها بچه میداد. از اینجهت حاجی مایل نبود که زنش را طلاق بدهد ولی، این عادت هم از او نمیافتاد: زنش را میزد، و زن او هم بدتر لجبازی میکرد. بخصوص از دیشب میانه آنها سخت شکرآب شده بود.

حاجی همینطور که تخمه هندوانه میانداخت در دهنش و پوست دولپه کرده آنرا جلو خودش تف میکرد، از دهنه بازار بیرون آمد. هوای تازه بهاری را تنفس کرد، بیادش افتاد حالا باید برود بخانه، باز اول کشمکش، یکی او بگوید و دو تا زنش جواب بدهد و آخرش بکتک‌کاری منجر بشود. بعد شام بخورند و بهم چشم‌غره بروند، بعد از آنهم بخوابند. شب جمعه هم بود میدانست که امشب زنش سبزی‌پلو درست کرده، این فکرها از خاطر او میگذشت، به اینسو و آنسو نگاه میکرد، حرفهای زنش را بیاد آورد: «برو برو، حاجی دروغی! تو حاجی هستی؟ پس چرا خواهر و مادرت در کربلا از گدائی هرزه شدند؟ من را بگو که وقتی مشهدی حسین صراف از من خواستگاری کرد زنش نشدم و آمدم زن تو بی‌قابلیت شدم! حاجی دروغی!» چند بار لب خودش را گزید و بنظرش آمد اگر در این موقع زنش را میدید میخواست شکم او را پاره بکند.

در اینوقت رسیده بود بخیابان بین‌النهرین، نگاهی کرد بدرختهای بید که سبز و خرم در کنار رودخانه در آمده بودند. بفکرش آمد خوبست فردا را که جمعه است از صبح با چند نفر از دوستان خودمانی با ساز و دم‌دستگاه برود بدره مراد بک، و تمام روز را در آنجا بگذراند. اقلا در خانه نمی‌ماند که هم باو و هم بزنش بد بگذرد. رسید نزدیک کوچه‌ای که میرفت بطرف خانه‌شان. یکمرتبه بنظرش آمد که زنش از پهلوی او گذشت، رد شد و باو هیچ اعتنائی نکرد. آری این زن او بود، نه اینکه حاجی مانند اغلب مردها زن را از پشت چادر میشناخت ولی زنش یک نشان مخصوصی داشت که در میان هزار تا زن حاجی به‌آسانی زن خودش را پیدا میکرد، این زن او بود، از حاشیه سفید چادرش شناخت، جای تردید نبود. اما چطور شده بود که باز بدون اجازه حاجی اینوقت روز از خانه بیرون آمده بود؟ در دکان هم نیامده بود که کاری داشته باشد، آیا بکجا رفته بود؟ حاجی تند کرد دید بلی زن اوست حالا بطرف خانه هم نمیرود، ناگهان از جا دررفت. نمی‌توانست جلو خودش را بگیرد، میخواست او را گرفته خفه بکند بی‌اختیار داد زد:

- شهربانو!

آن زن رویش را برگردانید و مثل چیزیکه ترسیده باشد تندتر کرد. حاجی را میگوئی سر از پا نمیشناخت. آتش گرفته بود، حالا زنش بدون اجازه او از خانه بیرون آمده هیچ، آنوقت صدایش هم که میزد باو محل نمیگذارد! به رگ غیرتش برخورد دوباره فریاد زد:

- آهان، بتو هستم! این وقت روز کجا بودی؟ بایست تا بهت بگویم!

آن زن ایستاد و بلند میگفت:

- مگر فضولی؟ بتو چه؟ مرد که جلنبری حرف دهنت را بفهم، با زن مردم چه کار داری؟ الآن حقت را بدستت میدهم. آهای مردم بدادم برسید ببینید این مرد که مست کرده از جان من چه میخواهد؟ بخیالت شهر بی‌قانون است؟ الآن تو را میدهم بدست آژان... آقای آژان...

در خانه‌ها تک‌تک باز میشد، مردم از اطراف بدور آنها گرد آمدند و پیوسته بگروه آنها افزوده میشد. حاجی رنگ و رویش سرخ شده رگهای پیشانی و گردنش بلند شده بود. حالا در بازار سرشناس است مردم هم دوپشته ایستاده‌اند و آن زن رویش را سخت گرفته فریاد میزند:

- آقای آژان!...

حاجی جلو چشمش تیره‌وتار شد، پس رفت، پیش آمد و از روی چادر یک سیلی محکم زد به آن زن و میگفت:

- بیخود... بیخود صدای خودت را عوض نکن، من از همان اول تو را شناختم. فردا... همین فردا طلاقت میدهم. حالا برای من پایت بکوچه باز شده؟ میخواهی آبروی چندین و چند ساله مرا بباد بدهی؟ زنیکه بی‌شرم، حالا نگذار روبروی مردم بگویم. مردم شاهد باشید این زنیکه را فردا طلاق میدهم چند وقت بود که شک داشتم، هی خودداری میکردم، دندان جگر میگذاشتم اما حالا دیگر کارد باستخوان رسیده. آهای مردم شاهد باشید زن من نانجیب شده فردا... آهای مردم فردا...

آن زن رو بمردم کرده:

- بیغیرتها! شماها هیچ نمیگوئید؟ میگذارید این مرتیکه بی‌سروبی‌پا میان کوچه به عورت مردم دست‌اندازی بکند؟ اگر مشدی حسین صراف اینجا بود، بهمتان میفهماند. یک روز هم از عمرم باقی باشد، تلافی بکنم که روی نان بکنی سگ نخورد؟ یکی نیست از این مرتیکه بپرسد ابولی خرت بچند است؟ کی هست که خودش را داخل آدمیزاد میکند! برو.. برو... آدم خودت را بشناس. حالا پدری ازت دربیارم که حظ بکنی! آقای آژان...

دوسه نفر میانجی پیدا شدند حاجی را بکنار کشیدند. در این بین سروکلهٔ آژانی نمایان شد، مردم پس رفته حاجی آقا و زن چادر حاشیه‌سفید با دوسه نفر شاهد و میانجی بطرف نظمیه روانه شدند. در میان راه هرکدام حرفهای خودشان را برای آژان تکرار کردند، مردم هم ریسه شده بدنبال آنها افتاده بودند تا به‌بینند آخرش کار بکجا میانجامد. حاجی خیس عرق، همدوش آژان از جلو مردم میگذشت و حالا مشکوک هم شده بود. درست نگاه کرد دید کفش سگک‌دار آن زن و جورابهایش با مال زن او فرق داشت. نشانیهائی هم که آن زن به آژان میداد همه درست بود، او زن مشهدی حسین صراف بود که میشناخت. پی برد که اشتباه کرده است. اما دیر فهمیده بود. حالا نمیدانست چه خواهد شد؟ تا اینکه رسیدند به نظمیه، مردم بیرون ماندند حاجی و و آن زن را آژان در اطاقی وارد کرد که دو نفر صاحب منصب آژان پشت میز نشسته بودند. آژان دست را به پیشانی گذاشته شرح گزارش را حکایت کرد و بعد خودش را بکنار کشید رفت در پائین اطاق ایستاد. رئیس رو کرد به حاجی:

- اسم شما چیست؟

- آقا، ما خانه‌زادیم، کوچکیم، اسم بنده حاجی مراد، همه بازار مرا میشناسند.

- چه‌کاره هستید؟

- رزاز، در بازار دکان دارم هر فرمایشی که داشته باشید اطاعت میکنم.

- آیا راست است که شما نسبت باین خانم بی‌احترامی کرده‌اید و ایشان را در کوچه زده‌اید؟

- چه عرض بکنم؟ بنده گمان میکردم که زن خودم است.

- بکدام دلیل؟

- حاشیه چادرش سفید است.

- خیلی غریب است! مگر صدای زن خودتان را نمیشناسید؟

حاجی آهی کشید: - آخر شما که نمیدانید زن من چه آفتی است؟ زنم نوای همه جانوران را درمیآورد، وقتیکه از حمام میآید به صدای همه زنها حرف میزند. ادای همه را درمیآورد من گمان کردم میخواهد مرا گول بزند صدای خودش را عوض کرده.

آن زن: - چه فضولیها آقای آژان شما که شاهد هستید توی کوچه، روبروی صد کرور نفوس بمن چک زد حالا یکمرتبه موش‌مرده شد! چه فضولیها! بخیالش شهر هرت است، اگر مشدی حسین بداند حقت را میگذارد کف دستت. با زن او؟ آقای رئیس.

رئیس: - خوب خانم با شما دیگر کاری نداریم بفرمائید بیرون تا حساب حاجی آقا را برسیم.

حاجی: - والله غلط کردم، من نمیدانستم، اشتباهی گرفتم آخر من روبروی مردم آبرو دارم.

رئیس چیزی نوشته داد بدست آژان، حاجی را بردند جلو میز دیگر اسکناسها را با دست لرزان شمرد، به عنوان جریمه روی میز گذاشت بعد بهمراهی آژان او را بردند جلو در نظمیه. مردم ردیف ایستاده بودند و در گوشی با هم پچ‌پچ میکردند. عبای زرد حاجی را از روی کولش برداشتند و یکنفر تازیانه بدست آمد کنار او ایستاد. حاجی از زور خجالت سرش را پائین انداخت، و پنجاه تازیانه جلو مردم به او زدند، ولی او خم به ابرویش نیامد، وقتیکه تمام شد دستمال ابریشمی بزرگی از جیب درآورد عرق روی پیشانی خودش را پاک کرد، عبای زرد را برداشته روی دوش انداخت، گوشهٔ آن بزمین کشیده میشد. سربزیر روانه خانه شد و کوشش میکرد پایش را آهسته‌تر روی زمین بگذارد تا صدای غژغژ کفش خودش را خفه بکند.

دو روز بعد حاجی زنش را طلاق داد!

پاریس ۴ تیرماه ۱۳۰۹
اسیر فرانسوی

در (بزانسن) بودم، یکروز وارد اطاقم شدم، دیدم پیشخدمت آنجا پیش‌بند چرک آبی‌رنگ خودش را بسته و مشغول گردگیری است. مرا که دید رفت کتابی را که بتازگی راجع به جنگ از آلمانی ترجمه شده بود از روی میز برداشت و گفت: - ممکن است این کتاب را بمن عاریه بدهید بخوانم؟

با تعجب از او پرسیدم: - به چه درد شما میخورد؟ این کتاب رمان نیست.

جواب داد: - خودم میدانم، اما آخر منهم در جنگ بودم، اسیر (بُشها) شدم.

من چون خیلی چیزهای راست و دروغ راجع به بدرفتاری آلمانیها شنیده بودم کنجکاو شدم، خواستم از او زیرپاکشی یکنم ولی گمان میکردم مثل همه فرانسویها حالا میرود صد کرور فحش به آلمانیها بدهد. باری از او پرسیدم:

- آیا بشها (بزبان تحقیرآمیز فرانسه بجای آلمانیها) با شما خیلی بدرفتاری کردند؟ ممکن است شرح اسارت خودتان را بگوئید؟

این پرسش من درددل او را باز کرد و برایم این‌طور حکایت کرد:

«من دو سال در آلمان اسیر بودم، خیلی وقت نبود که سرباز شده بودم، نزدیک شهر (نانسی) جنگ درگرفت. عده ما تقریباً سیصد نفر میشد، آلمانیها دور ما را گرفتند، سرهوائی شلیک کردند. ما هم چاره نداشتیم نمیتوانستیم ایستادگی بکنیم، همه‌مان تفنگها را انداختیم و دستهایمان را بالا کردیم. چند نفر از آلمانیها جلو آمدند، یکی از آنها بزبان فرانسه گفت: «شما خوشبخت بودید که جنگ برایتان تمام شد، ما هم خیلی دلمان میخواست که بجای شما بوده باشیم.» بعد جیبهای ما را گشتند هرچه اسلحه داشتیم گرفتند و ما را دسته‌دسته کرده با پاسبان روانه کردند. چند نفر زخمی میان ما بود که به مریضخانه فرستادند، بعد از دو روز مسافرت من و یکنفر فرانسوی دیگر را نگهبان اطاق اسیریهای ناخوش روسی کردند. اما از بسکه این کار کثیف بود و ناخوشها روی زمین اخ‌وتف میانداختند، من چند روز بیشتر در آنجا نماندم. خواهش کردم کار مرا تغییر بدهند، آنها هم پذیرفتند. بعد مرا فرستادند نزدیک شهر (کلنی) در یک دهکده برای کارهای فلاحتی، رفیقم هم با من بود. از صبح زود ساعت شش بلند میشدیم، به طویله سر میزدیم، اسبها را قشو میکردیم، به کشتزار سیب‌زمینی سرکشی میکردیم، کارمان رسیدگی به کارهای فلاحتی بود، در همانجا من و رفیقم بخیال فرار افتادیم، دو شب و دو روز پای پیاده از بیراهه از اینسو به آنسو میرفتیم، میخواستیم از راه هلند برویم بفرانسه. بیشتر شبها راه میافتادیم، بدبختانه آلمانی هم بلد نبودیم، من چون گوشم سنگین بود چند کلمه بیشتر آلمانی یاد نگرفتم، اما رفیقم بهتر از من یاد گرفته بود، تا اینکه بالاخره گیر افتادیم، جای ما را عوض کردند و ما را فرستادند به جنوب آلمان.

- از شما گوشمالی نکردند؟

« - هیچ. تنها ما را ترسانیدند که اگر دو باره این کار را تکرار بکنیم، آزادیمان را خواهند گرفت و کارهای سخت‌تری بما خواهند داد، ولی کارمان مثل پیش فلاحت بود، جایمان هم بهتر شد. با دخترها عشقبازی میکردیم، یعنی روزها که در جنگل کار میکردیم فاصله‌بفاصله دیده‌بان بود که مبادا از اسیریها کسی بگریزد، ولی شبها دزدکی بیرون میرفتیم، رفیقم یک زن را آبستن کرد. چون بپیش سینه ما نمره دوخته بودند، شب که میشد روی آن را یک دستمال سفید بخیه میزدیم و هر شب ساعت هشت از مزرعه میآمدیم بیرون، نزدیک ایستگاه راه‌آهن جای دید و بازدید ما با دخترها بود. چیزیکه خنده داشت، ما زبان آنها را نمیدانستیم، دختر من موهای بور داشت، من او را خیلی دوست داشتم هیچوقت فراموشم نمیشود. بالاخره رندان فهمیدند از ما شکایت کردند ما هم یکی‌دو شب نرفتیم، بعد جای ملاقات خودمان را عوض کردیم....

- بدرفتاری آلمانیها نسبت بشما چه بود؟

« - هیچ. چون ما بکار خودمان رسیدگی میکردیم، آنها هم از ما راضی بودند و کاری بکارمان نداشتند فقط دوسه بار کاغذهای ما را نرسانیدند.

- کدام کاغذها؟

« - برای اسیریها مبادلهٔ کاغذ برقرار بود باین ترتیب که کاغذ خویشان اسیریهای آلمانی را فرافسویها میگرفتند، و آلمانیها هم کاغذ اسیریهای فرانسه را مابین آنها تقسیم میکردند.

- علتش چه بود؟

« - میگفتند که صاحب‌منصبهای آلمانی که در فرانسه اسیر شده بودند، فرانسویها آنها را به الجزایر فرستاده‌اند و آنها را بکارهای سخت وادار کرده‌اند و با اسیریهای آلمانی بدرفتاری میکنند، از اینجهت آلمانی‌ها هم کاغذ ما را نرسانیدند، اما وقتیکه شنیدیم که آلمانیها شکست خورده‌اند، و قرار شد برگردیم بفرانسه با رفقا آنقدر لش‌گیری کردیم! کی جرئت میکرد با ما حرف بزند؟ در همان راه‌آهنی که ما را بفرانسه می‌آورد، عکس ویلهلم را با تنه خوک روی بدنه اطاق کشیده بودیم و زیرش نوشته بودیم: پست باد آلمان. راه‌آهن را نگهداشتند، نزدیک بود دعوا بشود...»

بعد از آنکه نیمساعتی شرح اسارت خودش را داد آهی کشید و گفت: بهترین دورهٔ زندگانیم همان ایام اسارت من در آلمان بود و جاروب را برداشته از در بیرون رفت.

پاریس ۲۱ فروردین‌ماه ۱۳۰۹
داود گوژپشت

«نه، نه، هرگز من دنبال اینکار نخواهم رفت. باید بکلی چشم پوشید. برای دیگران خوشی میآورد در صورتیکه برای من پر از درد و زجر است. هرگز هرگز...» داود زیر لب با خودش میگفت و عصای کوتاه زردرنگی که در دست داشت بزمین میزد و بدشواری راه میرفت مانند اینکه تعادل خودش را بزحمت نگهمیداشت. صورت بزرگ او روی قفسه سینه برآمده‌اش میان شانه‌های لاغر او فرو رفته بود، از جلو یک حالت خشک، سخت و زننده داشت: لبهای نازک بهم‌کشیده، ابروهای کمانی باریک، مژه‌های پائین‌افتاده، رنگ زرد، گونه‌های برجسته استخوانی. ولی از دور که به او نگاه میکردند نیم‌تنهٔ چوچونچه او با پشت بالاآمده، دستهای دراز بی‌تناسب، کلاه گشادی که روی سرش فرو کرده بود، بخصوص حالت جدی که بخودش گرفته بود و عصایش را بسختی بزمین میزد بیشتر او را مضحک کرده بود.

او از سر پیچ خیابان پهلوی انداخته بود در خیابان بیرون شهر و بسوی دروازه دولت میرفت نزدیک غروب بود، هوا کمی گرم بود. دست چپ جلو روشنائی محو این پایان غروب، دیوارهای کاه‌گلی و جرزهای آجری در خاموشی سر بسوی آسمان کشیده بودند. دست راست خندق را که تازه پر کرده بودند کنار آن فاصله بفاصله خانه‌های نیمه‌کاره آجری دیده میشد. اینجا نسبتاً خلوت و گاهی اتومبیل یا درشکه‌ای میگذشت که با وجود آب‌پاشی کمی گردوغبار بهوا بلند میکرد، دو طرف خیابان کنار جوی آب درختهای تازه و نوچه کاشته بودند.

او فکر میکرد میدید از آغاز بچگی خودش تاکنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده. یادش افتاد اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی (اسپارت) بچه‌های هیولا یا ناقص را میکشتند همه شاگردان برگشتند و به او نگاه کردند، و حالت غریبی باو دست داد. اما حالا او آرزو میکرد که این قانون در همه جای دنیا مجرا میشد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است. صورت رنگ پریده، گونه‌های استخوانی، پای چشمهای گود و کبود، دهان نیمه‌باز و حالت مرگ پدرش را همانطوری که دیده بود از جلو چشمش گذشت. پدر کوفت‌کشیده پیر که زن جوان گرفته بود و همهٔ بچه‌های او کور و افلیج بدنیا آمده بودند. یکی از برادرهایش که زنده مانده بود او هم لال و احمق بود تا اینکه دو سال پیش مرد. با خودش میگفت: «شاید آنها خوشبخت بوده‌اند!»

ولی او زنده مانده بود، از خودش و از دیگران بیزار و همه از او گریزان بودند. اما او تا اندازهای عادت کرده بود که همیشه یک زندگانی جداگانه بکند. از بچگی در مدرسه از ورزش، شوخی، دویدن، توپ‌بازی، جفتک‌چهارکش، گرگم‌بهوا و همه چیزهائی که اسباب خوشبختی همسالهای او را فراهم میآورد بی‌بهره مانده بود. در هنگام بازی کز میکرد، گوشه حیاط مدرسه کتاب را میگرفت جلو صورتش و از پشت آن دزدکی بچه‌ها را تماشا میکرد ولی یکوقت هم جداً کار میکرد و میخواست اقلا از راه تحصیل بر دیگران برتری پیدا بکند؛ روز و شب کار میکرد بهمین جهت یکی‌دو نفر از شاگردهای تنبل با او گرم گرفتند آنهم برای اینکه از روی حل مسئله ریاضی و تکلیفهای او رو نویسی بکنند. اما خودش میدانست که دوستی آنها ساختگی و برای استفاده بوده در صورتیکه میدید حسن خان که زیبا، خوش‌اندام و لباسهای خوب می‌پوشید بیشتر شاگردها کوشش میکردند با او دوست بشوند. تنها دوسه نفر از معلمها نسبت به او ملاحظه و توجه ظاهر میساختند آنهم نه از برای کار او بود بلکه بیشتر از راه ترحم بود، چنانکه بعد هم با همه جان کندن‌ها و سختیها نتوانست کارش را بانجام برساند.

اکنون تهی‌دست مانده، همه از او گریزان بودند رفقا عارشان می‌آمد با او راه بروند، زنها باو میگفتند: «قوزی را ببین!» این بیشتر او را از جا درمیکرد. چند سال پیش دو بار خواستگاری کرده بود هر دو دفعه زنها او را مسخره کرده بودند. اتفاقاً یکی از آنها زیبنده در همین نزدیکی در فیشرآباد منزل داشت، چندین بار یکدیگر را دیده بودند با او حرف هم زده بود. عصرها که از مدرسه برمیگشت میآمد اینجا تا او را ببیند فقط بیادش میآمد که کنار لب او یک خال داشت. بعد هم که خاله‌اش را بخواستگاری او فرستاد همان دختر او را مسخره کرده و گفته بود: «مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم؟» هرچه پدر و مادرش او را زده بودند قبول نکرده بود میگفته: «مگر آدم قحط است؟» اما داود هنوز او را دوست میداشت و این بهترین یادبود دورهٔ جوانی او بشمار میآمد. حالا هم دانسته یا ندانسته بیشتر گذارش به اینجا میافتاد و یادگارهای گذشته دوباره پیش چشم او تازه میشد. او از همه‌چیز سرخورده بود. بیشتر تنها بگردش میرفت و از جمعیت دوری میجست، چون هرکسی میخندید یا با رفیقش آهسته گفتگو مینمود گمان میکرد راجع باوست، دارند او را دست میاندازند. با چشمهای میشی رک‌زده و حالت سختی که داشت گردن خود را با نصف تنه‌اش بدشواری برمیگردانید، زیرچشمی نگاه تحقیرآمیز میکرد رد میشد. در راه همه حواس او متوجه دیگران بود همه عضلات صورت او کشیده میشد میخواست عقیده دیگران را در باره خودش بداند.

از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت، افکار او شوریده و پریشان بود. دید سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که بسنگ خورد سرش را بلند کرد به او نگاه کرد مثل چیزیکه ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد بزمین. او بزحمت خم شد در روشنائی مهتاب نگاه آنها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد، حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده، که هر دو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله، وازده و بیخود از جامعهٔ آدمها رانده شده بودند. میخواست پهلوی این سگ که بدبختیهای خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد، سر او را به سینهٔ پیش‌آمده خودش بفشارد. اما این فکر برایش آمد که اگر کسی از اینجا بگذرد و به‌بیند بیشتر او را ریشخند خواهند کرد.. تنگ غروب بود از دم دروازه یوسف‌آباد رد شد، به دایره پرتوافشان ماه که در آرامش این اول شب غمناک و دلچسب از کرانه آسمان بالا آمده نگاه کرد، خانه‌های نیمه‌کاره، توده آجرهائی که رویهم ریخته بودند، دورنمای خواب‌آلود شهر، درختها، شیروانی خانه‌ها، کوه کبودرنگ را تماشا کرد. از جلو چشم او پرده‌های درهم و خاکستری میگذشت. از دور و نزدیک کسی دیده نمی‌شد، صدای دور و خفه آواز ابوعطا از آنطرف خندق میآمد. سر خود را بدشواری بلند کرد، او خسته بود با غم و اندوه سرشار و چشمهای سوزان مثل این بود که سر او به تنش سنگینی میکرد. داود عصای خودش را گذاشت بکنار جوی و از روی آن گذشت بدون اراده رفت روی سنگها، کنار جاده نشست، ناگهان ملتفت شد دید یک زن چادری در نزدیکی او کنار جوی نشسته تپش قلب او تند شد. آن زن بدون مقدمه رویش را برگردانید و با لبخند گفت: - هوشنگ! تا حالا کجا بودی؟

داود از لحن ساده این زن تعجب کرد که چطور او را دیده و رم نکرده؟ مثل این بود که دنیا را به او داده باشند. از پرسش او پیدا بود که میخواست با او صحبت بکند، اما اینوقت شب در اینجا چه میکند؟ آیا نجیب است؟ بلکه عاشق باشد! بهرحال دلش را بدریا زد با خودش گفت هرچه بادا باد اقلا یک هم‌صحبت گیر آوردم شاید بمن دلداری بدهد! مانند اینکه اختیار زبان خودش را نداشت گفت: خانم شما تنها هستید؟ منهم تنها هستم. همیشه تنها هستم! همه عمرم تنها بوده‌ام.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که آن زن با عینک دودی که به چشمش زده بود دوباره رویش را برگردانید و گفت: - پس شما کی هستید؟ من بخیالم هوشنگ است او هروقت میآید میخواهد با من شوخی بکند.

داود از این جمله آخر چیز زیادی دستگیرش نشد و مقصود آن زن را نفهمید. اما چنین انتظاری را هم نداشت. مدتها بود که هیچ زنی با او حرف نزده بود، دید این زن خوشگل است.

عرق سرد از تنش سرازیر شده بود بزحمت گفت: نه خانم من هوشنگ نیستم. اسم من داود است.

آن زن با لبخند جواب داد: - منکه شما را نمی‌بینم - چشمهایم درد میکند! آهان داود!... داود قوز... (لبش را گزید) میدیدم که صدا به گوشم آشنا میآید. منهم زیبنده هستم مرا میشناسید؟

زلف ترناکردهٔ او که روی نیم‌رخش را پوشانیده بود تکان خورده، داود خال سیاه گوشه لب او را دید از سینه تا گلوی او تیر کشید، دانه‌های عرق روی پیشانی او سرازیر شد، دور خودش را نگاه کرد کسی نبود. صدای آواز ابوعطا نزدیک شده بود، قلبش میزد باندازهای تند میزد که نفسش پس میرفت بدون اینکه چیزی بگوید سرتاپا لرزان از جا بلند شد بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت با گامهای سنگین افتان و خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت و با صدای خراشیده زیر لب با خودش میگفت «این زیبنده بود! مرا نمیدید... شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده... کی میداند؟ نه... هرگز... باید بکلی چشم پوشید!.. نه، نه من دیگر نمیتوانم...»

خودش را کشانید تا پهلوی همان سگی که در راه دیده بود نشست و سر او را روی سینهٔ پیش‌آمده خودش فشار داد. اما آن سگ مرده بود!

تهران ۱۶ شهریورماه ۱۳۰۹
مادلن

پریشب آنجا بودم، در آن اطاق پذیرائی کوچک. مادر و خواهرش هم بودند، مادرش لباس خاکستری و دخترانش لباس سرخ پوشیده بودند، نیمکت‌های آنجا هم از مخمل سرخ بود، من آرنجم را روی پیانو گذاشته به آنها نگاه میکردم. همه خاموش بودند مگر سوزن گرامافون که آواز شورانگیز و اندوهگین «کشتیبانان ولگا» را از روی صفحه سیاه درمیآورد. صدای غرش باد میآمد، چکه‌های باران به پشت شیشهٔ پنجره میخورد، کش میآمد، و با صدای یکنواختی با آهنگ ساز می‌آمیخت. مادلن جلو من نشسته با حالت اندیشناک و پکر سر را بدست تکیه داده بود و گوش میکرد. من دزدکی بموهای تابدار خرمائی، بازوهای لخت، گردن و نیم‌رخ بچگانه و سرزنده او نگاه میکردم. این حالتی که او بخودش گرفته بود بنظرم ساختگی میآمد، فکر میکردم که او همیشه باید بدود، بازی و شوخی بکند، نمیتوانستم تصور بکنم که در مغز او هم فکر میآید، نمیتوانستم باور بکنم که ممکن است او هم غمناک بشود، من هم از حالت بچگانه و لاابالی او خوشم میآمد.

این سومین بار بود که از او ملاقات کرده بودم. اولین بار کنار دریا بآنها معرفی شدم ولی با آن روز خیلی فرق کرده. او و خواهرش لباس شنا پوشیده بودند، یک حالت آزاد و چهره‌های گشاده داشتند. او حالت بچگانه، شیطان و چشمهای درخشان داشت. نزدیک غروب بود موج دریا، ساز، کازینو[۱] همه بیادم میآید. حالا صورت آنها پژمرده، اندیشناک و سر بگریبان زندگی مینماید با لباسهای سرخ ارغوانی مد امسال که دامن بلند دارد و تا مچ پای آنها را پوشانیده!

صفحه با آواز دور و خفه که بی‌شباهت بصدای موج دریا نبود ایستاد. مادرشان برای مجلس‌گرمی از مدرسه و کار دخترانش صحبت میکرد، میگفت: مادلن در نقاشی شاگرد اول شده، خواهرش بمن چشمک زد. منهم ظاهراً لبخند زده و به پرسشهای آنها جوابهای کوتاه و سرسرکی میدادم، ولی حواسم جای دیگر بود فکر میکردم از اول آشنائی خودم را با آنها. تقریباً دو ماه پیش تعطیل تابستان گذشته رفته بودم بکنار دریا: یادم است با یکنفر از رفقا ساعت چهار بعدازظهر بود هوا گرم، شلوغ رفتیم به (تروویل) جلو ایستگاه راه‌آهن اتوبوس گرفتیم، از کنار دریا میان جنگل اتوبوس مابین صدها اتومبیل، صدای بوق، بوی روغن و بنزین که در هوا پراکنده شده بود میلغزید.

تکان میخورد، گاهی دورنمای دریا از پشت درختها پدیدار میشد.

بالاخره در یکی از ایستگاهها پیاده شدیم، اینجا (ویلرویل) بود از چند کوچه پست و بلند که دیوارهای سنگی و گلی دو طرف آنها کشیده شده بود رد شدیم، رسیدیم روی پلاژ[۲] کوچکی که بشکل نان تافتون در بلندی کنار دریا ساخته بودند. در میدانگاهی آن جلو دریا کازینوی کوچکی دیده میشد، اطراف آن روی کمرکش تپه، خانه و کوشکهای کوچکی بنا شده بود. پائین آن کنار دریا گل ماسه بود که آب دریا کمی دورتر از آن موج میزد، بچه‌های کوچک در آن پائین تنها یا با مادرشان مشغول توپ‌بازی و گل‌بازی بودند. دستهای زن و مرد با تنکه و پیراهن چسب تن شنا میکردند، یا کمی در آب میدویدند و بیرون میآمدند، دسته‌ای روی ماسه جلو آفتاب نشسته یا دراز کشیده بودند. پیرمردها زیر چترهای رنگین راه‌راه لمیده روزنامه میخواندند و زیرچشمی زنها را تماشا میکردند. ما هم رفتیم جلو کازینو پشت بدریا روی لبه بلند و پهن سدی که جلو آب کشیده شده بود نشستیم. آفتاب نزدیک غروب بود آب دریا بالا میآمد، موج آن میخورد بکنار ساحل، نور خورشید روی موجها بشکل مثلث کنگره‌دار میدرخشید. کشتی بزرگ و سیاهی که از میان مه و بخار دریا به بندر (لوهاور) میرفت پیدا بود. هوا کمی خنک شد، مردمی که آن پایین بودند کم‌کم بالا میآمدند، در این بین دیدم رفیقم بلند شد و به دو نفر دختر که بما نزدیک شدند دست داد و مرا معرفی کرد، آنها هم آمده پهلوی ما روی لبه بلند سد نشستند. مادلن با توپ بزرگی که در دست داشت آمد پهلوی ما نشست و شروع بصحبت کرد مثل این بود که چندین سال است مرا میشناسد. گاهی بلند میشد و با توپی که در دستش بود بازی میکرد دوباره میآمد پهلوی من مینشست، من توپ را بشوخی از دست او میکشیدم او هم پس میکشید دستمان مالیده میشد، کم‌کم دست یکدیگر را فشار دادیم، دست او گرمای لطیفی داشت. زیرچشمی نگاه میکردم: بسینه، پاهای لخت و سر و گردن او، با خودم فکر میکردم چقدر خوب است که سرم را بگذارم روی سینه او و همینجا جلو دریا بخوابم. خورشید غروب کرد، ماه رنگ‌باخته‌ای باین پلاژ کوچک و از همه‌جا دور و پرت افتاده یک حالت خانوادگی و خودمانی داده بود، ناگهان صدای ساز رقص در کازینو بلند شد، مادلن که دستش در دستم بود شروع کرد بخواندن یک آهنگ رقص آمریکائی: (میسی‌سیپی). دست او را فشار میدادم، روشنایی چراغ دریا از دور نیم‌دایره‌ای روشن روی آب میکشید. صدای غرش آب که بکنار ساحل میخورد شنیده میشد، سایه آدمها از جلومان میگذشتند.

در این بین که این تصویرها از جلو چشمم میگذشت، مادرش آمد جلو پیانو نشست. من خودم را کنار کشیدم، یکمرتبه دیدم مادلن مثل اینها که در خواب راه میافتند از جا بلند شد، رفت ورقه‌های نت موسیقی را که روی میز ریخته بود بهم زد، یکی از آنها را جدا کرده برد گذاشت روبروی مادرش و آمد نزدیک من با لبخند ایستاد. مادرش شروع کرد به پیانو زدن مادلن هم آهسته میخواند، این همان آهنگ رقص که در (ویلرویل) شنیده بودم - همان میسی‌سیپی است....

پاریس ۱۵ دیماه ۱۳۰۸

۱. ساختمان جای بازی، رقص، نمایش و غیره که در شهرهای گردشگاه میسازند.
۲. گرمابهٔ دریائی که جای شنا، استحمام و تفریح است.

آتش‌پرست

در اطاق یکی از مهمانخانه‌های پاریس طبقهٔ سوم، جلو پنجره، فلاندن[۱] که بتازگی از ایران برگشته بود جلو میز کوچکی که رویش یک بطری شراب و دو گیلاس گذاشته بودند، روبروی یکی از دوستان قدیمی خودش نشسته بود. در قهوه‌خانه پائین ساز میزدند، هوا گرفته و تیره بود، باران نم‌نم میآمد. فلاندن سر را از مابین دو دستش بلند کرد، گیلاس شراب را برداشت و تا ته سر کشید و رو کرد به رفیقش:

- هیچ میدانی؟ یک وقت بود که من خود را میان این خرابه‌ها، کوه‌ها، بیابان‌ها گمشده گمان میکردم. با خودم میگفتم: - آیا ممکن است یک روزی بوطنم برگردم؟ ممکن است همین ساز را بشنوم؟ آرزو میکردم یک روزی برگردم.

آرزوی یک چنین ساعتی را میکردم که با تو در اطاق تنها درد دل بکنم. اما حالا میخواهم یک چیز تازه برایت بگویم میدانم که باور نخواهی کرد: حالا که برگشته‌ام پشیمانم، میدانی باز دلم هوای ایران را می‌کند مثل اینست که چیزی را گم کرده باشم!

دوستش که صورت او سرخ شده و چشمهایش بی‌حالت باز بود از شنیدن این حرف دستش را بشوخی زد روی میز و قهقهه خندید: - اوژن، شوخی نکن. من میدانم که تو نقاشی اما نمیدانستم که شاعر هم هستی، خوب از دیدن ما بیزار شده‌ای؟ بگو ببینم باید دلبستگی در آنجا پیدا کرده باشی. من شنیده‌ام که زنهای مشرق‌زمین خوشگل هستند؟

- نه هیچکدام از اینها نیست شوخی نمیکنم.

- راستی یک روز پیش برادرت بودم، حرف از تو شد چند تا عکس تازه‌ای که از ایران فرستاده بودی آوردند تماشا کردیم. یادم است همه‌اش عکس خرابه بود... آهان یکی از آنها را گفتند پرستشگاه آتش است مگر در آنجا آتش میپرستند؟ من از این مملکتی که تو بودی فقط میدانم که قالیهای خوب دارد! چیز دیگری نمیدانم حالا تو هرچه دیده‌ای برایمان تعریف بکن. میدانی همه‌چیز آنجا برای ما پاریسیها تازگی دارد.

فلاندن کمی سکوت کرد بعد گفت:

- یک چیزی بیادم انداختی؛ یک روز در ایران برایم پیش آمد غریبی روی داد. تا کنون به هیچکس حتی به رفیقم کست م که با من بود نگفتم ترسیدم بمن بخندد. میدانی که من بهیچ‌چیز اعتقاد ندارم ولی من در مدت زندگانی خودم تنها یکبار خدا را بدون ریا در نهایت راستی و درستی پرستیدم آنهم در ایران نزدیک همان پرستشگاه آتش بود که عکسش را دیده‌ای. وقتیکه در جنوب ایران بودم و در پرسپولیس کاوش می‌کردم یک شب رفیقم کست ناخوش بود من تنها رفته بودم در نقش رستم، آنجا قبر پادشاهان قدیم ایران را در کوه کنده‌اند، بنظرم عکسش را دیده باشی؟ یک چیزی است صلیب مانند در کوه کنده شده، بالای آن عکس شاه است که جلو آتشکده ایستاده دست راست را بسوی آتش بلند کرده. بالا آتشکده آهورامزدا خدای آنها میباشد. پائین آن بشکل ایوان در سنگ تراشیده شده و قبر پادشاه میان دخمهٔ سنگی قرار گرفته. از این دخمه‌ها چند تا در آنجا دیده میشود، روبروی آنها آتشکده بزرگ است که کعبه زردشت مینامند.

باری خوب یادم است نزدیک غروب بود من مشغول اندازه گیری همین پرستشگاه بودم، از خستگی و گرمای آفتاب جانم بلبم رسیده بود ناگهان، بنظرم آمد دو نفر که لباس آنها ورای لباس معمولی ایرانیان بود بسوی من میآمدند. نزدیک که رسیدند دیدم دو نفر پیرمرد سالخورده هستند، اما دو نفر پیرمرد تنومند، سرزنده با چشمهای درخشان و یک سیمای مخصوصی داشتند. از آنها پرسشهائی کردم. معلوم شد تاجر یزدی هستند از شمال ایران میآیند. دین آنها مانند مذهب بیشتر اهالی یزد زردشتی است یعنی مثل پادشاهان قدیم ایران آتشپرست بودند و مخصوصاً راه خودشان را کج کرده و به اینجا آمده بودند تا از آتشکده باستانی زیارت کرده باشند. هنوز حرف آنها تمام نشده بود که شروع کردند به گرد آوردن خرده‌چوب و چلیکه و برگ خشک، آنها را رویهم کپه کردند و تشکیل کانون کوچکی دادند. من همینطور مات آنها را تماشا میکردم. چوبهای خشک را آتش زدند و شروع کردند به خواندن دعاها و زمزمه کردن بیک زبان مخصوصی که من هنوز نشنیده بودم. گویا همان زبان زردشت و اوستا بود، شاید همان زبانی بود که بخط میخی روی سنگها کنده بودند!

در این بین که دو نفر گبر جلوی آتش مشغول دعا بودند من سرم را بلند کردم، دیدم روی تخته سنگ بالای دخمه روبرویم مجلسی که در سنگ کنده شده بود درست شبیه و مانند مجلس زنده‌ای بود که من جلو آن ایستاده بودم و با چشم خودم میدیدم. من بجای خودم خشک شدم مانند این بود که این آدمها از روی سنگ بالای قبر داریوش زنده شده بودند و پس از چندین هزار سال آمده بودند روبروی من مظهر خدای خودشان را میپرستیدند! من در شگفت که چگونه پس از این طول زمان با وجود کوششی که مسلمانان در نابود کردن و برانداختن این کیش بخرج داده بودند باز هم پیروانی این کیش باستانی داشت که پنهانی ولی در هوای آزاد جلو آتش بخاک می‌افتند!

دو نفر گبر رفتند و ناپدید گشتند، من تنها ماندم اما کانون کوچک آتش هنوز میسوخت، نمیدانم چطور شد من خودم را در زیر فشار یک تکان و هیجان مذهبی حس کردم. خاموشی سنگینی در اینجا فرمانروایی داشت، ماه بشکل گوی گوگرد آتش گرفته از کنار کوه در آمده بود و با روشنائی رنگ پریده‌ای بدنه آتشکدهٔ بزرگ را روشن کرده بود. حس کردم که دوسه هزار سال به قهقرا رفته. ملیت، شخصیت و محیط خودم را فراموش کرده بودم، خاکستر پهلوی خودم را نگاه کردم که آن دو نفر پیرمرد مرموز جلو آن بخاک افتاده و آنرا پرستش و ستایش کرده بودند، از روی آن بآهستگی دود آبی رنگی بشکل ستون بلند میشد و در هوا موج میزد، سایهٔ سنگهای شکسته، کرانهٔ محو آسمان، ستاره‌هایی که بالای سرم میدرخشیدند و بهم چشمک میزدند جلو خاموشی باشکوه جلگه، میان این ویرانه‌های اسرارآمیز و آتشکده‌های دیرینه مثل این بود که محیط، روان همهٔ گذشتگان و نیروی فکر آنها که بالای این دخمه‌ها و سنگهای شکسته پرواز میکرد، مرا وادار کرد، یا بمن الهام شد، چون بدست خودم نبود، منکه بهیچ‌چیز اعتقاد نداشتم بی‌اختیار جلو این خاکستری دود آبی‌فام از روی آن بلند میشد زانو بزمین زدم و آنرا پرستیدم! نمیدانستم چه بگویم ولی احتیاج به زمزمه کردن هم نداشتم، شاید یک دقیقه نگذشت که دو باره بخودم آمدم اما مظهر آهورامزدا را پرستیدم - همانطوریکه شاید پادشاهان قدیم ایران آتش را میپرستیدند، در همان دقیقه من آتشپرست بودم. حالا تو هرچه میخواهی دربارهٔ من فکر بکن. شاید هم سستی و ناتوانی آدمیزاد است!...

تهران ۱۵ مردادماه ۱۳۰۹

۱. فلاندن و کست دو نفر ایرانشناس نامدار بوده‌اند که در نود سال پیش تحقیقات مهمی راجع بایران باستانی کرده‌اند، این قسمت از یادداشتهای فلاندن گرفته شده.

آبجی‌خانم

آبجی‌خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هرکس که سابقه نداشت و آنها را میدید ممکن نبود باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجی‌خانم بلندبالا، لاغر، گندمگون، لبهای کلفت، موهای مشکی داشت و رویهمرفته زشت بود. در صورتی که ماهرخ کوتاه، سفید، بینی کوچک، موهای خرمائی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت میخندید روی لپهای او چال میافتاد. از حیث رفتار و روش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند. آبجی‌خانم از بچگی ایرادی، جنگره و با مردم نمیساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر میکرد برعکس خواهرش که مردم‌دار، تودل‌برو، خوشخو وخنده‌رو بود، ننه حسن همسایه‌شان اسم او را «خانم سوگلی» گذاشته بود. مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته‌تغاری و عزیز نازنین بود. از همان بچگی آبجی‌خانم را مادرش میزد و با او میپیچید ولی ظاهراً روبروی مردم روبروی همسایه‌ها برای او غصه‌خوری میکرد دست روی دستش میزد و میگفت: «این بدبختی را چه بکنم هان؟ دختر باین زشتی را کی میگیرد؟ میترسم آخرش بیخ گیسم بماند! یک دختری که نه مال دارد، نه حمال دارد و نه کمال. کدام بیچاره است که او را بگیرد؟» از بسکه از اینجور حرفها جلو آبجی‌خانم زده بودند او هم بکلی ناامید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود، بیشتر اوقات خود را بنماز و طاعت میپرداخت: اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود. یک دفعه هم که خواستند او را بدهند به کلب حسین شاگرد نجار، کل حسین او را نخواست. ولی آبجی‌خانم هرجا می‌نشست می‌گفت: «شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم. پوه، شوهرهای امروزه همه عرقخور و هرزه برای لای جرز خوبند! من هیچ وقت شوهر نخواهم کرد.»

ظاهراً از این حرفها میزد، ولی پیدا بود که در ته دل کلب حسین را دوست داشت و خیلی مایل بود که شوهر بکند. اما چون از پنج‌سالگی شنیده بود د که زشت است و کسی او را نمی‌گیرد، از آنجائیکه از خوشیهای این دنیا خودش را بی‌بهره میدانست میخواست بزور نماز و طاعت اقلا مال دنیای دیگر را دریابد. ازاین‌رو برای خودش دلداری پیدا کرده بود. آری این دنیای دو روزه چه افسوسی دارد اگر از خوشیهای آن برخوردار نشود؟ دنیای جاودانی و همیشگی مال او خواهد بود، همهٔ مردمان خوشگل همچنین خواهرش و همه آرزوی او را خواهند کرد. وقتی ماه محرم و صفر میآمد هنگام جولان و خودنمائی آبجی‌خانم میرسید، در هیچ روضه‌خوانی نبود که او در بالای مجلس نباشد. در تعزیه‌ها از یکساعت پیش از ظهر برای خودش جا میگرفت، همه روضه‌خوانها او را میشناختند و خیلی مایل بودند که آبجی‌خانم پای منبر آنها بوده باشد تا مجلس را از گریه، ناله و شیون خودش گرم بکند. بیشتر روضه‌ها را از بر شده بود، حتی از بسکه پای وعظ نشسته بود و مسئله میدانست اغلب همسایه‌ها میآمدند از او سهویات خودشان را میپرسیدند، سفیده صبح او بود که اهل خانه را بیدار میکرد، اول میرفت سر رختخواب خواهرش باو یک لگد میزد میگفت: «لنگه ظهر است. پس کی پا میشوی نمازت را بکمرت بزنی؟» آن بیچاره هم بلند میشد خواب‌آلود وضو میگرفت و میایستاد به نماز کردن. از اذان صبح، بانگ خروس، نسیم سحر، زمزمه نماز، یک حالت مخصوصی، یک حالت روحانی به آبجی‌خانم دست میداد و پیش وجدان خودش سرافراز بود. با خودش میگفت: اگر خدا من را نبرد به بهشت پس کی را خواهد برد؟ باقی روز را هم پس از رسیدگی جزئی به کارهای خانه و ایراد گرفتن به این و آن یک تسبیح دراز که رنگ سیاه آن از بسکه گردانیده بودند زرد شده بود در دستش می‌گرفت و صلوات میفرستاد. حالا همه آرزویش این بود که هر طوری شده یک سفر به کربلا برود و در آنجا مجاور بشود.

ولی خواهرش در این قسمت هیچ توجه مخصوصی ظاهر نمیساخت و همه‌اش کار خانه را میکرد، بعد هم که به سن ۱۵ سالگی رسید رفت به خدمتگاری. آبجی‌خانم ۲۲ سالش بود ولی در خانه مانده بود و در باطن با خواهرش حسادت میورزید. در مدت یکسال و نیم که ماهرخ رفته بود بخدمتگاری یکبار نشد که آبجی‌خانم بسراغ او برود یا احوالش را بپرسد، پانزده روز یکمرتبه هم که ماهرخ برای دیدن خویشانش به خانه میآمد، آبجی‌خانم یا با یکنفر دعوایش میشد یا میرفت سر نماز دوسه ساعت طول میداد. بعد هم که دور هم نشستند به خواهرش گوشه و کنایه میزد و شروع میکرد به موعظه در باب نماز، روزه، طهارت و شکیات. مثلا میگفت: «از وقتیکه این زنهای قری‌وفری پیدا شدند نان گران شد. هرکس روی نگیرد در آن دنیا با موهای سرش در دوزخ آویزان میشود. هرکه غیبت بکند سرش قد کوه میشود و گردنش قد مو. در جهنم مارهائی هست که آدم پناه به اژدها میبرد...» و از این قبیل چیزها میگفت. ماهرخ این حسادت را حس کرده بود ولی بروی خودش نمیآورد.

یکی از روز ها طرف عصر ماهرخ بخانه آمد و مدتی با مادرش آهسته حرف زد و بعد رفت. آبجی‌خانم هم رفته بود در درگاه اطاق روبرو نشسته بود و پک به قلیان میزد ولی از آن حسادتی که داشت از مادرش نپرسید که موضوع صحبت خواهرش چه بوده و مادر او هم چیزی نگفت.

سر شب که پدرش با کلاه تخم‌مرغی که دوغ‌آب گچ رویش شتک زده بود از بنائی برگشت رختش را درآورد، کیسه توتون و چپقش را برداشت رفت بالای پشت‌بام. آبجی خانم هم کارهایش را کرده و نکرده گذاشت، با مادرش سماور حلبی، دیزی، بادیه مسی، ترشی و پیاز را برداشتند و رفتند روی گلیم دور هم نشستند، مادرش پیش‌درآمد کرد که عباس نوکر همان خانه که ماهرخ در آنجا خدمتگار است، خیال دارد او را بزنی بگیرد. امروز صبح هم که خانه خلوت بود ننه عباس آمده بود خواستگاری. میخواهند هفته دیگر او را عقد بکنند، ٢٥ تومان شیربها میدهند، ۳۰ تومان مهر میکنند با آینه، لاله، کلام‌الله، یک جفت ارسی، شیرینی، کیسه حنا، چارقد تافته، تنبان، چیت زری... پدر او همینطور که با بادبزن دور شله دوخته خودش را باد میزد، و قند گوشه دهانش گذاشته چائی دیشلمه را بسر میکشید، سرش را جنبانید و سرزبانی گفت: خیلی خوب، مبارک باشد عیبی ندارد. بدون اینکه تعجب بکند، خوشحال بشود یا اظهارعقیده بکند مانند اینکه از زنش میترسید. آبجی‌خانم خون خونش را میخورد همینکه مطلب را دانست، دیگر نتوانست باقی بله‌بریهائی که شده گوش بدهد به‌بهانه نماز بی‌اختیار بلند شد رفت پائین در اطاق پنج‌دری، خودش را در آینه کوچکی که داشت نگاه کرد، بنظر خودش پیر و شکسته آمد، مثل اینکه این چند دقیقه او را چندین سال پیر کرده بود. چین میان ابروهای خودش را برانداز کرد. در میان زلفهایش یک موی سفید پیدا کرد با دو انگشت آن را کند، مدتی جلو چراغ بآن خیره نگاه کرد جایش که سوخت هیچ حس نکرد.

چند روز از این میان گذشت، همه اهل خانه بهم ریخته بودند، میرفتند بازار میآمدند دو دست رخت زری خریدند، تنگ، گیلاس، سوزنی، گلاب‌پاش، مشربه، شبکلاه، جعبه بزک، وسمه‌جوش، سماور برنجی، پرده قلمکار و همه‌چیز خریدند و چون مادرش خیلی حسرت داشت هرچه خرده‌ریز و ته‌خانه بدستش میآمد برای جهاز ماهرخ کنار میگذاشت. حتی جانماز ترمه‌ای که آبجی‌خانم چند بار از مادرش خواسته بود و به او نداده بود، برای ماهرخ گذاشت. آبجی‌خانم در این چندروزه خاموش و اندیشناک زیرچشمی همه کارها و همه چیزها را میپائید، دو روز بود که خودش را بسردرد زده بود و خوابیده بود، مادرش هم پی‌درپی به او سرزنش میداد و میگفت:

« - پس خواهری برای چه روزی خوبست هان؟ میدانم از حسودی است، حسود به مقصود نمیرسد، دیگر زشتی و خوشگلی که بدست من نیست کار خداست، دیدی که خواستم تو را بدهم به کلب حسین اما تو را نپسندیدند. حالا دروغکی خودت را به ناخوشی زده‌ای تا دست بسیاه و سفید نزنی؟ از صبح تا شام برایم جانماز آب میکشد! من بیچاره هستم که با این چشمهای لت خورده‌ام باید نخ و سوزن بزنم!»

آبجی‌خانم هم با این حسادتی که در دل او لبریز شده بود و خودش خودش را میخورد از زیر لحاف جواب میداد:

« - خوب، خوب، سر عمر داغ بدل یخ میگذارد! با آن دامادی که پیدا کردی! چوب بسر سگ بزنند لنگه عباس توی این شهر ریخته چه سرکوفتی بمن میزند، خوبست که همه میدانند عباس چه‌کاره است حالا نگذار بگویم که ماهرخ دوماهه آبستن است، من دیدم که شکمش بالا آمده اما بروی خودم نیاوردم. من او را خواهر خود نمیدانم..»

مادرش از جا درمیرفت: «الهی لال بشوی، مرده‌شور ترکیبت را ببرد، داغت بدلم بماند. دختره بی‌شرم، برو گم بشو، میخواهی لک روی دخترم بگذاری؟ میدانم اینها از دلسوزه است . تو بمیری که با این ریخت و هیکل کسی تو را نمیگیرد. حالا از غصه‌ات به خواهرت بهتان میزنی؟ مگر خودت نگفتی خدا توی قرآن خودش نوشته که دروغگو کذاب است هان؟ خدا رحم کرده که تو خوشگل نیستی وگرنه دم ساعت به‌بهانه وعظ از خانه بیرون میروی، بیشتر میشود بالای تو حرف درآورد. برو، برو، همه این نماز و روزه‌هایت به لعنت شیطان نمیارزد، مردم گول زنی بوده!»

از این حرفها در این چندروزه مابین آنها رد و بدل میشد. ماهرخ هم مات به این کشمکشها نگاه میکرد و هیچ نمیگفت تا اینکه شب عقد رسید، همه همسایه‌ها و زنکه شلخته‌ها با ابروهای وسمه‌کشیده، سرخاب و سفید‌آب مالیده چادرهای نقده، چتر زلف، تنبان پنبه‌دار جمع شده بودند. در آن میان ننه حسن دو بدستش افتاده بود، خیلی لوس با لبخند گردنش را کج گرفته نشسته بود دنبک میزد و هرچه در چنته‌اش بود میخواند: «ای یار مبارک بادا، انشاالله مبارکبادا».

- امدیم باز آمدیم از خونه داماد آمدیم - همه ماه و همه شاه و همه چشمها بادومی.

- ای یار مبارکبادا، انشاالله مبارکبادا.

- امدیم، باز امدیم از خونه عروس امدیم - همه کور و همه شل و همه چشمها نم‌نمی.

- یار مبارکبادا، امدیم حور و پری را ببریم، انشاالله مبارکبادا...»

همین را پی‌درپی تکرار میکرد، میآمدند میرفتند دم حوض سینی خاکسترمال میکردند، بوی قرمه‌سبزی در هوا پراکنده شده بود یکی گربه را از آشپزخانه پیشت میکرد، یکی تخم‌مرغ برای شش‌انداز میخواست، چند تا بچه کوچک دستهای یکدیگر را گرفته بودند مینشستند و بلند می‌شدند و میگفتند: «حمومک مورچه داره، بنشین و پا شو» سماورهای مسوار را که کرایه کرده بودند آتش انداختند، اتفاقاً خبر دادند که خانم ماهرخ هم با دخترهایش سر عقد خواهند آمد. دو تا میز را هم رویش شیرینی و میوه چیدند و پای هرکدام دو صندلی گذاشتند. پدر ماهرخ متفکر قدم میزد که خرجش زیاد شده، اما مادر او پاهایش را در یک کفش کرده بود که برای سر شب خیمه‌شب‌بازی لازم است ولی در میان این هیاهو حرفی از آبجی‌خانم نبود، از دو بعدازظهر او رفته بود بیرون کسی نمیدانست کجاست، لابد او رفته بود پای وعظ!

وقتیکه لاله‌ها روشن بود و عقد برگذار شده بود همه رفته بودند مگر ننه حسن، عروس و داماد را دست‌بدست داده بودند و در اطاق پنج‌دری پهلوی یکدیگر نشسته بودند درها هم بسته بود، آبجی‌خانم وارد خانه شد. یکسر رفت در اطاق بغل پنج‌دری تا چادرش را باز بکند وارد که شد دید پرده اطاق پنج‌دری را جلو کشیده بودند از کنجکاوی که داشت گوشهٔ پرده را پس زد از پشت شیشه دید خواهرش ماهرخ بزک کرده، وسمه کشیده، جلو روشنائی چراغ خوشگلتر از همیشه پهلوی داماد که جوان بیست‌ساله بنظر میآمد جلو میز که رویش شیرینی بود نشسته بودند. داماد دست انداخته بود بکمر ماهرخ چیزی در گوش او گفت مثل چیزیکه متوجه او شده باشند شاید هم که او خواهرش را شناخت اما برای اینکه دل او را بسوزاند با هم خندیدند و صورت یکدگر را بوسیدند. از ته حیاط صدای دنبک ننه حسن میآمد که میخواند: «ای یار مبارکبادا...» یک احساس مخلوط از تنفر و حسادت به آبجی‌خانم دست داد. پرده را انداخت، رفت روی رختخواب بسته که کنار دیوار گذاشته بودند نشست بدون اینکه چادر سیاه خودش را باز بکند و دستها را زیر چانه زده بزمین نگاه میکرد به گل‌وبته‌های قالی خیره شده بود. آنها را میشمرد و بنظرش چیز تازه میآمد به رنگ‌آمیزی آنها دقت میکرد. هرکس میآمد، میرفت او نمیدید یا سرش را بلند نمیکرد که ببیند کیست. مادرش آمد دم در اطاق باو گفت: «چرا شام نمیخوری؟ چرا گوشت‌تلخی میکنی هان، چرا اینجا نشسته‌ای؟ چادر سیاهت را باز کن، چرا بدشگونی میکنی؟ بیا روی خواهرت را ببوس، بیا از پشت شیشه تماشا بکن عروس و داماد مثل قرص ماه مگر تو حسرت نداری؟ بیا آخر تو هم یک چیزی بگو آخر همه می‌پرسیدند خواهرش کجاست؟ من نمیدانستم چه جواب بدهم.

آبجی خانم فقط سرش را بلند کرد گفت: - من شام خورده‌ام
....................
نصف‌شب بود، همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودند و خواب‌های خوش میدیدند. ناگهان مثل اینکه کسی در آب دست‌وپا میزد صدای شلپ‌شلپ همهٔ اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد. اول بخیالشان گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پابرهنه چراغ را روشن کردند، هرجا را گشتند چیز فوق‌العاده‌ای رخ نداده بود وقتی که برگشتند بروند بخوابند ننه حسن دید کفش دم‌پائی آبجی‌خانم نزدیک دریچه آب‌انبار افتاده. چراغ را جلو بردند دیدند نعش آبجی‌خانم آمده بود روی آب، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده بود، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود، صورت او یک حالت باشکوه و نورانی داشت مانند این بود که او رفته بود بیک جائی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در آنجا وجود نداشت. او رفته بود به بهشت!

تهران ۳۰ شهریورماه ۱۳۰۹

مرده‌خورها

چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود میزد، ولی دو نفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمیشدند. یکی از آنها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود بنظر میآمد که مهمان است، دستمال بزرگی در دست داشت که پی‌درپی با آن دماغ می گرفت و سرش را میجنبانید. آن دیگری با چادر نماز تیره رنگ که روی صورتش کشیده بود ظاهراً گریه و ناله میکرد - در باز شد هووی او با چشمهای پف‌آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت و خودش رفت پائین اطاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزیکه حالت عصبانی باو دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن و سر و سینه زدن:

- بی‌بی خانم جونم: این شوهر نبود یک پارچه جواهر بود؛ خاک بر سرم بکنند که قدرش را ندانستم! خانم این مرد یک تو بمن نگفت... شوهر بیچاره‌ام. ورپرید او نمرد، او را کشتند.

چادر از سرش افتاد، موهای حنابسته روی صورتش پریشان شد، خودش را انداخت روی تشک و غش کرد.

بی‌بی خانم همینطور که قلیان زیر لبش بود رو کرد به هوو:

- نرگس خانم کاه‌گل و گلاب اینجا بهم نمیرسد؟

نرگس با خونسردی بلند شد از سر رف شیشه گلاب را برداشت داد بدست مهمان و آهسته گفت:

- این غشها دروغی است، همانساعتی که مشدی چانه می انداخت دست کرد ساعت جیبش را درآورد.

بی‌بی خانم بازوهای ناخوش را مالش داد، گلاب نزدیک بینی او برد حالش سر جا آمد نشست و میگفت:

- دیدی چه بروزم آمد؟ بی‌بی خانم، همین امروز صبح بود، مشدی توی رختخوابش نشسته بود بمن گفت: یک سیگار چاق کن بده من. سیگار را دادم بدستش کشید. خانم انگار که بدلش اثر کرده بود، بعد گفت که من دیگر میمیرم، اما چه بکنم با این خجالتهای تو؟ گفتم الهی تو زنده باشی. گفت از بابت حسن دلم غرس است میدانم که گلیمش را از آب بیرون میکشد ولی دلم برای تو میسوزد، اگر برای خانه یک بخشش‌نامه بنویسی من پایش را مهر میکنم.

بی‌بی خانم سینه‌اش را صاف کرد: منیجه خانم حالا بنیه‌ات را از دست نده. انشاالله پسرت تن‌درست باشد.

قلیان را بی‌بی خانم داد به منیژه که گرفت و النگوهای طلا به مچ دستش برق زد.

منیژه خانم: - نه بعد از مشدی رجب من دیگر نمیتوانم زنده باشم، یک زن بیچاره، بی‌دست‌وپا، تا گلویم قرض، پسرم هم در این شهر نیست نمیتوانم در این خانه بمانم، جل زیر پایم هم مال بچه صغیر است، بی‌بی خانم: - آن خدابیامرز همان وقتیکه روبه‌قبله بود بمن گفت کلیدم را دریاب تا بدست کسی نیفتد.

نرگس پائین اطاق هق‌هق گریه میکند.

بی‌بی خانم: - خدا بند از پیش خدا نبرد! همین هفته پیش بود رفتم در دکان مشدی برای بچه رقیه سرنج بخرم. خدا بیامرزدش هرچه کردم پولش را از من نگرفت، گفت سید خانم شما حق آب‌وگل دارید خانم مشدی چه ناخوشی گرفت که اینطور نفله شد؟

منیژه - سه شب و سه روز بود که من خواب بچشمم نیامد. خانم، من بالین این مرد جانفشانی کردم، رفتم از مسجد جمعه برایش دعای بیوقتی گرفتم، حکیم موسی را برایش آوردم گفت ثقل سرد کرده منهم تا توانستم گرمی بنافش بستم، برایش گل‌گاوزبان دم کردم زنیان و بادیان، سنبله‌تیپ، گل خارخاسک، تاج‌ریزی، برگ نارنج بخوردش دادم، دو روز بود حالش بهتر بود، امروز صبح من پهلوی رختخواب او چرت میزدم دیدم مشدی دست کشید روی زلفهایم گفت: - منیجه تو بپای من خیلی زحمت کشیدی حالا دیگر هر بدی هر خطائی کردم ما را ببخش، حلالمان بکن، اگر من سر تو زن گرفتم برای کنیزی تو بود. دو بار گفت ما را حلال بکن! من واسه‌رنگ رفتم تو دلش: - پا شو سر پا چرا مثل خاله‌زنیکه‌ها حرف میزنی؟ برو در دکانت سر کار و کاسبی. خانم من رفتم یک چرت بخوابم نرگس را فرستادم پیش مشدی تا اگر لازم شد دست زیر بالش بکند. اما بی‌بی خانم، بجان یکدانه فرزندم اگر بخواهم دروغ بگویم، نزدیک ظهر که بیدار شدم دیدم حالش بدتر شده، همین یکساعتی که از او منفک شدم!...

بی‌بی خانم با دستمالی که در دستش بود دماغ گرفت و سرش را با حالت پرمعنی تکان داد.

نرگس! حالا دست پیش گرفته تا پس نیفتد! همچین تنهاتنها بقاضی نرو. تا آن خدابیامرز زنده بود بخونش تشنه بودی، حالا یکهو عزیز شد؟ برایش پستان بتنور میچسباند! خوب کمتر ننه‌من‌غریبم دربیار، بی‌بی خانم، خیر از جوانیم نه‌بینم اگر بخواهم دروغ بگویم، من همه‌اش پرستاری مشدی را میکردم، او همه‌اش میخورد و میخوابید. حالا دارد تو چشمم بمن نارو میزند، یعنی من او را کشتم؟ چرا آن کسی او را نکشد که کلید و همه در و بند زیر دستش بود و در اطاق را بروی من بست.

منیژه: چه فضولیها: کسی با تو حرف نمیزد مثل نخود همه آش خودت را قاتی هر حرفی میکنی، میدانی چیست آن ممه را لولو برد من دیگر مجیزت را نمیگویم.

بی‌بی خانم - صلوات بفرستید بر شیطان لعنت بکنید. نرگس خانم شما بروید بیرون.

نرگس گریه‌کنان از در بیرون رفت.

منیژه: - ای، اگر بخت ما بخت بود دست خر برای خودش درخت بود. تو دانی و خدا روزگار مرا تماشا بکنید، من چطور میتوانم با این زنیکه کولی قرشمال توی این خانه بسر ببرم؟

بی‌بی خانم: - کم‌محلی از صد تا چوب بدتر است.

منیژه: - بهرحال خانم چه برایتان بگویم؟ من دم حوض بودم یکمرتبه دیدم نرگس تو سرش میزد و میگفت: بیائید که مشدی از دست دررفت. خانم روز بد نبینید دویدم وارد اطاق شدم دیدم مشدی مثل مار بخودش می‌پیچد، نفس‌نفس میزد، یکهو پس افتاد دندانهایش کلید شد. رنگش مثل ماست پرید، دماغش تیغ کشید، سیاهی چشمهایش رفت. تنش مثل چوب خشک شد، نفسش بند آمد، من کاری که کردم دویدم آینه آوردم، جلو دهنش گرفتم، انگاری که یکسال بود نفس نمی کشید، خانم تو سرم زدم، موهایم را چنگه‌چنگه کندم. خدا نصیب هیچ تنابنده‌ای نکند، بعد رفتم از همان تربتی که شما از کربلا سوغات آورده بودید در استکان گردانیدم ریختم به حلقش. دندانهایش کلید شده بود، آب تربت از دور دهنش میریخت، بعد چشمهایش را بستم، چک‌وچونه‌اش را بستم، فرستادم پی آشیخ علی، او را وکیل دفن‌وکفن کردم، بیست تومان باو دادم، خانم نعش دو ساعت بزمین نماند! حالا لابد او را بخاک سپرده‌اند.

منیژه قلیان را داد بدست بی‌بی خانم.

بی‌بی خانم سرش را تکان داد: - خوشا بسعادتش! خانم از بسکه ثوابکار بوده. روحش را زود خلاص کردند، خدا غرق رحمتش بکند. نعش ما را بگو که چند روز بزمین میماند! خانم، مشدی چه سن‌وسالی داشت؟

منیژه: - بمیرم الهی، باز هم جوان بود، اس‌وقسش درست بود. خودش همیشه میگفت، شاه شهید را که تیر زدند ۴۰ سالش بود، تا حالا هم ۲۰ سال میشود. خانم ۵۰ سال برای مرد چیزی نیست. تازه جاافتاده و عاقل‌مرد بود. نرگس او را چیزخور کرد. کاشکی خدا بجای او مرا میکشت. از این زندگی سیر شده‌ام.

بی‌بی خانم: - دور از جانتان باشد. اما خوشا بسعادتش که مرده‌اش بزمین نماند! خانم خدا پاک میکند و خاک میکند. ما گناهکارها را بگو که زنده مانده‌ایم. خدا همه بنده‌های خودش را بیامرزد.

نرگس وارد اطاق میشود: - شیخ علی آمده ۵ تومان از بابت کفن‌ودفن میخواهد.

منیژه: - در دیزی باز است، حیای گربه کجاست؟ هان، مرده‌خورها بو میکشند، حالا میان هیر و ویر قلمتراش بیار زیر ابرویم را بگیر! همه بدبختیها بکنار، دو بدست آشیخ افتاده میخواهد گوش من زن بیچاره را ببرد. این پول مال بچه صغیر است. یکی از دوستان جون‌جونیش، از هم‌پیاله‌ها نیامد اقلا هفت قدم دنبال تابوت او راه برود، همه مگس دور شیرینی بودند! یوزباشی دیروز آمده بود احوالپرسی. سوز و بریز میکرد. میگفت: همه اینها فرع پرستاری است. چرا شله‌اش نپخته است؟ چرا حکیم خوب نیاوردید؟ امروز فرستادم خبرش کردم تا ما که مرد نداریم بکارهایمان رسیدگی بکند. بهانه آورده بود که در عدلیه مرافعه دارد. (به نرگس) خوب بگو بیاید به‌بینم چه میگوید؟

نرگس قلیان را برداشته از در بیرون میرود؟

منیژه دو باره شروع میکند به زنجموره: - شوهر بیچاره‌ام! مرا بی‌کس‌وبانی گذاشت! چه خاکی بسرم بریزم؟ سر سیاه زمستان یک مشت بچه بسرم ریخته، نه بار نه بنشن، نه زغال نه زندگی!

شیخ علی وارد میشود. با عمامه بزرگ و لهجهٔ غلیظ: سلام علیکم! خدا شما را زنده بگذارد، پسرتان سلامت بوده باشد، سایه‌تان از سر ما کم نشود، خدا آن مرحوم را بیامرزد. چقدر به بنده التفات داشت. حالا باید یکی بمن تسلیت بدهد، خانم مرگ بدست خداست، بی اراده خدا برگ از درخت نمی‌افتد. ماهم بنوبه خودمان میرویم، مصلحتش اینطور قرار گرفته بود، از دست ما بنده‌های عاجز کاری ساخته نیست، اگر بدانید خانم تابوت چه‌جور صاف میرفت!

بی‌بی خانم: - خوشا به سعادتش - خانم، تابوت او صاف میرفته؟

منیژه - خوب بگوئید به‌بینم مرده را بخاک سپردید؟ کارتان تمام شد؟

آشیخ: - خانم به‌بخشید اگر این قضیه مولمه را به شما یادآوری میکنم، ولی ۵ تومان از مخارج کم آمده، صورت حسابش حاضر است. مزد گورکن بزمین مانده.

منیژه: - حالا مرده را در سر قبر آقا به امان خدا گذاشتید؟

آشیخ: - نه گورکن آنجاست.

بی‌بی خانم: - پدر بی‌کسی بسوزد!

منیژه: - من بیچاره از کجا پول آورده‌ام؟ اگر سراغ کرده‌اید که مشدی صد دینار پول داشته دروغ است، این جلی که زیر پایم افتاده مال توله‌تفلیسیهای نرگس است، مگر نشنیدی. که زن جوان و مرد پیر - سبد بیار جوجه بگیر، پناه بر خدا توی آن اطاق یک جوال خالی کرده! چرا نمیروید از او بگیرید؟ منکه گنج قارون زیر سرم نیست، من یک زن لچک‌بسر از همه جا بی‌خبر آه ندارم که با ناله سودا بکنم، از کجا آورده‌ام پای کی حساب میشود؟ جلد باشیدها، یک قبض بنویسید تا بعد یکنفر مرد پیدا بشود رسیدگی بکند.

آشیخ: - خدا سایه‌تان را از سر ما کم نکند البته خدمات من را هم در نظر دارید، چشم چشم همین الآن.

چمباتمه نشسته روی یک تکه کاغذ چیزی نوشته میدهد بدست منیژه، او هم دست کرده از کیسه‌ای که بگردنش آویخته چند اسکناس بیرون میآورد شمرده میدهد به آشیخ و قبض رسید را در کیسه میگذارد.

منیژه باز شروع میکند به زنجموره: - من بیوه‌زن با خون جگر صد دینار اندوخته بودم، اینهم مال زیارت بود، کی دیگر به من پس میدهد؟ ختم را کی ورگذار میکند؟ مخارج شب هفت را کی میدهد؟

آشیخ: - دستتان درد نکند، خانم تا مرا دارید از چه میترسید؟ همه‌اش بگردن خودم، مشدی آنقدرها بگردن من حق دارد. بنده را فراموش نکنید (از در بیرون میرود).

بی‌بی خانم: - شب مرگ کسی در خانه‌اش نمیخوابد! خوشا بسعادتش که مرده‌اش بزمین نماند!

منیژه: - کاشکی مرا هم برده بود، این هم زندگی شد؟ فکرش را بکنید که تا حالا ٥٠ تومان خرج کرده‌ام، همه‌اش را از جیب خودم دادم. از فردا من چطور میتوانم توی این خانه با نرگس به جوال بروم؟ نمیدانید چه آفتی است! (نگاه میکند) واه پناه بر خدا؟ مویش را آتش زدند، کم بود جن و پری یکی هم از دریچه بپری! ننه تابوتش را هم با خودش آورده! (ناله میکند).

در باز شد نرگس و مادرش وارد میشوند.

مادر نرگس: - سلام، چه بوی نفتی میآید! مگر شما آدم نیستید توی این اطاق نشسته‌اید؟

نرگس میرود فتیله چراغ را پائین میکشد، بی‌بی خانم نیمه‌خیز جلو مادر نرگس بلند شده مینشیند. نرگس سرش را پائین انداخته گریه میکند، مادرش چاق و موهای خاکستری دارد.

(به دخترش): - ننه اینجور گریه نکن! خدا را خوش نمی آید، توی این خانه تو و بچه‌هایت بی‌کس هستید، همه خاله‌اند و خواهرزاده - شما بیجید و حرامزاده! آخر تو یک صورت ظاهر هم میخواهی. اگر بنا بود کسی بیوه‌زن نشود قربانش بروم ام‌البنی بیوه‌زن نمیشد. چهار طرف خودت را بپا، نگذار آل‌وآشغالها را زیر و رو بکنند.

نرگس گریه‌کنان از در بیرون میرود.

مادر نرگس: - میدانید چه است؟ من از آن بیدها نیستم که از این بادها بلرزم. خوب، مرگ یکبار شیون هم یکبار. حالا که آن خدابیامرز رفت، اما من آمده‌آم تکلیف دخترم را معین بکنم. از فردا دخترم با سه تا بچه قد و نیمه‌قد روی دستش باید زندگی بکند. من میخواستم همین امشب در و پیکر را بدهید مهروموم بکنند، اگرچه خدا دهن باز را بی روزی نمیگذارد، اما تا این بچه‌های صغیر از آب‌وگل دربیایند دم شتر بزمین میرسد. باید هرچه زودتر وکیل و وصی را معین بکنید.

منیژه: - مگر همه کارها را من باید بکنم؟ مگر من گفته‌ام که نباید مهروموم بشود؟ بد کردم جمع‌وجور کردم؟ کور از خدا چه میخواهد: دو چشم بینا. خودتان بروید آخوند و ملا بیاورید مهروموم کند.

در این موقع نرگس وارد شده یک فنجان چائی روبروی مادرش میگذارد و لوچه‌اش را آویزان میکند. حالا خیلی دیر است خوب بود زودتر باین خیال میافتادند.

منیژه به بی‌بی خانم: - قباحت هم خوب چیزی است، راستش به ستوه آمده‌ام، خدا بدور نرگس خودش کم بود رفته ننه‌جونش را هم خبر کرده، تا سه ساعت پیش هنوز شوهرش زنده بود. تف، تف، شرم‌وحیا هم خوب چیزی است، مشدی خودش بمن وصیت کرد، کلید را بردارم تا بدست هر شلخته‌ای نیفتد. همین الآن بروید وکیل و وصی بیاورید، هرچه دار و ندار است مهروموم بکنید. من حاضرم، کلید را میدهم بدست وکیل، یکدقیقه پیش بود شیخ علی آمد بضرب دگنک ۵ تومان از من گرفت رفت، من زن بیچاره داغ‌دیده در هفت‌آسمان یک ستاره ندارم! توی این خانه پوست انداختم. دو روز دیگر سرسیاه زمستان اگر برای خاطر آن خدابیامرز نبود الآن سربرهنه از خانه بیرون میرفتم. بعد از مشدی درودیوار این خانه بمن فحش میدهد. سه شب و سه روز آزگار شب‌زنده‌داری کردم، بعد از آنکه همه آبها از آسیاب افتاد و مشدی روی دستم چانه انداخت آنوقت دیدم نرگس خانم، زن سوگلی مثل طاوس خرامان‌خرامان وارد اطاق شد دروغکی آب‌غوره میگرفت، من هم از لجم در را برویش بستم.

نرگس: - خوب، خوب، در اطاق را بستی تا چیزها را تودرتو بکنی، دروغگو اصلا کم‌حافظه میشود، تا حالا صد جور حرف زده‌ای، این من بودم که زیر مشدی را تروخشک میکردم، تو شبها میرفتی تخت میخوابیدی. وانگهی مشدی تا آن دمیکه مرد ناخوش زمین‌گیر نشد، نشانی بآن نشانی که هنوز مشدی نفس میکشید، برای اینکه پولهایش را بلند بکنی چک وچونه‌اش را بستی، جلد دادی او را بخاک بسپرند، بخیالت من خرم؟ بعد در اطاق را برویم بستی تا چیزها را زیرورو بکنی، حالا همه کاسه‌کوزه‌ها را سر من میشکنی؟

منیژه: - زنکه رویش را با آب مرده‌شورخانه شسته؟ تو چشم من دروغ میگوئی؟ از منکه گذشته، من آردم را بیختم و الکم را آویختم. اما تو برو فکر خودت را بکن، تا مشدی سر و مر و گنده بود هروقت گم میشد در اطاق نرگس خانم پیدایش می‌کردند. عصرها که از کار برمیگشت غرق بزک برای خودشیرینی میدوید جلو، در خانه را برویش باز میکرد. شوهری که من موهایم را در خانه‌اش سفید کردم، یک پسر مثل دستهٔ گل برایش بزرگ کردم، تو او را از من دزدیدی، مهرگیاه بخوردش دادی، من که پول کار نکرده نداشتم که خرج سرخاب‌سفیدآب بکنم. رفتی در محله جهودها برایم جادوجنبل کردی، مرا از چشم شوهرم انداختی، اگر الآن توی پاشنه در اطاقت را بگردند پر از طلسم و دعای سفیدبختی است. آنوقت میخواستی وقتی مشدی ناخوش شد پیزیش را هم من جا بگذارم؟ اگر برای...

ننه نرگس: - خوب بس است. از دهن سگ دریا نجس نمیشود، میدانی چیست؟ حرف دهنت را بفهم وگرنه سنگ یک من دو منه، سر و کارت با منه. حالا میخواهی کنج این خانه دخترم را زجرکش بکنی؟ تب‌لازمی بکنی؟ البته دخترم جوان است، هر یک سر مویش یک طلسم است. مشدی پیر بود. البته زن جوان را همه دوست دارند.

بی‌بی خانم: - صلوات بفرستید، لعنت بر شیطان بکنید.

نرگس: - عوضش سرکار خانم و همه‌کاره بودید. همه دروبند کلیدش دست تو بود. من مثل دده بمباسی کار میکردم و تنگه تو را خورد میکردم، برای خاطر مشدی بود که هرچه میگفتی گل میکردم میزدم بسرم، تو هرشب میپریدی بجان مشدی، یک شکم با او دعوا میکردی، او هم بمن پناهنده میشد. یعنی توقع داشتی او را از اطاق بیرون بکنم؟ اصلا خودت مشدی را دق‌مرگ کردی. ماه‌بماه با او قهر بودی، حالا یک مرتبه شوهر جون‌جونی شد!

منیژه: - چشمش کور میشد میخواست سر زنش هوو نیاورد. همانطوری که مرد حاضر نیست که بگویند بالای چشم زنت ابرو است زنهم وقتی که دید شوهرش سر او زن می‌آورد. باو بی محبت میشود. آن گوربگورشده تا زنده بود سوهان روحم بود، بعد هم که رفت تو را جلو چشمم گذاشت.

نرگس: - تو از بی‌قابلیتی خودت بود، زنی هم که خانه‌داری و شوهرداری بلد نیست، باید پیه هوو را به تنش بمالد. حالا گذشته‌ها گذشته، اما مال صغیر نباید زیر پا بشود، درستش باشد این النگوها که بدست کرده‌ای مال صغیر است، تا امروز صبح یکی از آنها بیشتر مال خودت نبود. دو تای دیگرش را از کجا آوردی؟

منیژه: - حالا میان دعوا نرخ مشخص میکند! من ۲۵ سال در خانه این مرد استخوان خورد کردم - لب بود که دندان آمد. زنیکه دیروزه چیز خودم را بخودم نمیتواند به‌بیند. حالا هرچه از دهنم بیرون بیاید به آن گوربگور...

بی‌بی خانم: - خانم صلوات بفرستید. زبانتان را گاز بگیرید. این بجای حمد و سوره است؟ روح او الآن همه حرفهای شما را میشنود. بقولی شما سه ساعت نیست که او مرده. فکر بچه‌هایش را بکنید.

منیژه: - زنگوله‌های پای تابوت؟

مادر نرگس فریاد میزند - خاک بگورم، مرده را به‌بین! (غش میکند).

بی‌بی خانم جیغ میکشد: - وای ننه پشت شیشه را نگاه بکن مشدی - مشدی آمده (زبانش بند میآید).

زنها یکمرتبه با هم فریاد میکشند، در باز میشود. مشدی با کفن سفید خاک‌آلود، صورت رنگ‌پریده، موهای ژولیده وارد اطاق میشود و به در تکیه داده در درگاه میایستد.

منیژه دستپاچه کیسه را از گردن خودش درمیآورد. با دسته کلید و النگوها جلو مشدی پرت میکند - نه، نه، نزدیک من نیا؟ بردار و برو، مرده، مرده، مرده.... دسته‌کلید را بردار، صد تومانی که از صندوقت برداشتم توی کیسه است. با یک قبض ۵ تومانی، بردار و برو، بمن رحم بکن، برو، برو، (بلند میشود خودش را پشت بی‌بی خانم پنهان می‌کند.)

نرگس از گوشه چارقدش چیزی درآورده میاندازد جلو او - اینهم دندانهای عاریه‌ات با ۵ تومانی که از آشیخ علی گرفتم. بردار برو، زودباش، برو (با دستهایش صورت خودش را پنهان میکند و میافتد در دامن مادرش.)

منیژه: - همان دندانهائی که ۵۰ تومان برای مشدی تمام شد!...

مشدی رجب مات با لبخند: - نه نترسید... من نمرده‌ام، سکته ناقص بود، در قبر بهوش آمدم!

منیژه: - نه نه، تو مرده‌ای برو. دست از جانمان بردار، مرا که دوست نداشتی، زن عزیزه آنجاست (اشاره به نرگس می‌کند.)

مشدی رجب - نه من نمرده‌ام. هنوز رویم خاک نریخته بودند... که بهوش آمدم... گورکن غش کرد، بلند شدم... دویدم! خودم را رسانیدم به خانه یوزباشی... عبای او را گرفتم با درشکه مرا بخانه آورد. خودش هم در حیاط است.

منیژه - اینهم... اینهم ماشاالله از کار کردن آشیخ علی! سه ساعت مرده را بزمین گذاشت! قلیان.. یکی بمن قلیان برساند... اوه زنده‌بگور... زنده‌بگور!

تهران ۱۲ آبان‌ماه ۱۳۰۹

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود. یک پینه دوزی بود سه تا پسر داشت: حسنی قوزی و حسینی کچل و احمدک. پسر بزرگش حسینی دعانویس و معرکه‌گیر بود، پسر دومی حسینی همه‌کاره و هیچکاره بود، گاهی آب حوض می‌کشید یا برف پارو می‌کرد و اغلب ول میگشت. احمدک از همه کوچکتر، سری براه و پائی براه بود و عزیزدردانه باباش بود، توی دکان عطاری شاگردی میکرد و سر ماه مزدش را می‌آورد به باباش میداد. - پسربزرگها که کار پابجائی نداشتند و دستشان پیش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند که احمدک را به‌بینند.

دست بر قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد. یک روز پینه‌دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت: «میدونین چییه» راس پوس‌کندش اینه که کاروکاسبی من نمیگرده، تو شه هم گرونی افتاده، شما هام دیگه از آب‌وگل دراومدین و احمدک که از همه‌تون کوچکتره ماشاالله پونزه سالشه. دس خدا بهمراتون، برین روزیتونو دربیارین و هرکدوم به کاروکاسبی‌یم یاد بگیرین. من این گوشه واسه خودم یه کروکری میکنم. اگه روز و روزگاری کاروبارتون گرفت و دماغتون چاق شد که چه بهتر، بمنم خبر بدین وگرنه برگردین پیش خودم یه لقمه نون داریم با هم میخوریم.»

بچه‌ها گفتند. «چشم باباجون!»

پینه‌دوز هم بهر نفری یک گرده‌نان و یک کوزه آب داد و رویشان را بوسید و روانه‌شان کرد.

سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانویشان همینطور رفتند و رفتند تا اینکه خسته و مانده سر یک چهارراه رسیدند. رفتند زیر یک درخت نارون نشستند که خستگی در بکنند، احمدک از زور خستگی خوابش برد و بیهوش و بیگوش زیر درخت افتاد. برادر بزرگها که با احمدک هم‌چشمی داشتند و بخونش تشنه بودند، ترسیدند که چون از آنها باکفایت‌تر بود سنگ جلو پایشان بشود و بکارشان گراته بیندازد. با خودشان گفتند: «چطوره که شر اینو از سر خودمان وا کنیم؟»

کت‌های او را از پشت محکم بستند و کشان‌کشان بردند توی یک غار دراز تاریک انداختند.

احمدک هرچه عزوچز کرد بخرجشان نرفت و یک تخته سنگ بزرگ هم آوردند و در دهنه غار انداختند. بعد به پیرهن احمدک خون کفتر زدند دادند بیک کاروان که از آنجا میگذشت و نشانی دادند که آنرا به پینه‌دوز بدهد و بگوید که احمدک را گرگ پاره کرده و راهشان را کشیدند و رفتند سر سه‌راهه و پشک انداختند، یکی از آنها بطرف مشرق رفت و یکی هم بطرف مغرب.
***
از آنجا بشنو که حسنی با قوز روی کولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توی یک جنگل سر درآورد، از دور یک شعله آبی بنظرش آمد رفت جلو دید یک آلونک جادوگر است. به پیرزنی که آنجا نشسته بود سلام کرد و گفت: «ننه جون! محض رضای خدا بمن رحم کنین. من غریب و بی‌کسم، امشب اینجا یه جا و منزل بمن بدین که از گشنگی و تشنگی دارم از پا درمییام.

ننه‌پیروک جواب داد: «کییه که یه نفر بیکار و بیمار مثه تو قوزی رو مهمون بکنه؟ اما دلم برات سوخت، اگه یه کاری بهت میگم برام بکنی تو رو نگه میدارم.

حسنی هولکی گفت: «بچشم، هر کاری که بگین حاضرم.

« - از ته چاه خشکی که پشت خونمه یه شمع اون تو افتاده بیرون بیار، این شمع شعله آبی داره و خاموش نمیشه.»

پیرزن باو آب و نان داد و بعد با هم رفتند. پشت آلونک حسنی را توی یک زنبیل گذاشت و تو چاه کرد. حسنی شمع را برداشت و به پیرزن اشاره کرد که بالاش بکشد. پیرزن ریسمان را کشید همینکه دم چاه رسید دستش را دراز کرد که شمع را بگیرد. حسنی را میگوئی شکش ورداشت و گفت:

« - نه حالا نه. بگذار پام رو زمین برسه آنوقت شمع رو میدم.»

پیرزنیکه اوقاتش تلخ شد، سر ریسمان را ول کرد، حسنی تلپی افتاد آن پائین. اما صدمه‌ای ندید و شمع هم میسوخت ولی بچه درد حسنی میخورد؟ چون میدید که باید توی این چاه بمیرد. تو فکر فرو رفت و بعد از جیبش یک چپق درآورد و گفت: «آخرین چیزیس که واسم مانده!» چپقش را با شعله آبی شمع چاق کرد و چند تا پک زد. توی چاه پر از دود شده. یکمرتبه دید یک دیبک سیاه و کوتوله دست‌بسینه جلوش حاضر شد و گفت:

« - چه فرمایشیه؟

حسنی جواب داد: «تو کی هسی؟ جنی، پری هسی یا آدمیزادی؟


« - من کوچیک و غلام شما هسم.

« - اول کمک کن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگی میخوام.»

دیبه حسنی را کول کرد و بیرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:

« - اگه پول و زال و زندگی میخواهی این راهشه، برو بشهری میرسی و کارت بالا میگیره اما تا میتونی از آب زندگی پرهیز بکن!» و با دستش بطرفی اشاره کرد. حسنی دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد توی چاه. نگاه کرد دید دیبکه غیبش زده، مثل اینکه آب شد و بزمین فرورفت.

حسنی توی تاریکی از همان راهی که دیبکه بهش نشان داده بود همین طور رفت. کله سحر رسید بیک شهری که کنار رودخانه بود. دید همه مردم آنجا کورند. پای رودخانه گرفت نشست، یکمشت آب بصورتش زد و یکمشت آب هم خورد. از یکنفر کور که نزدیکش بود پرسید:

« - عموجون! اینجا کجاس؟»

او جواب داد: « - مگه نمیدونی اینجا کشور زرافشونه؟»

حسنی گفت: «محض رضای خدا من غریبم از شهر دور دسی مییام، راه بجایی ندارم. یه چیز خوراکی بمن بده؟»

آنمرد جواب داد: « - اینجا بکسی چیز مفت نمیدن. یه مشت از ریگ این رودخونه بده تا نونت بدم.»

حسنی دست کرد زیر ماسه رودخانه، دید همهٔ خاک طلاست. ذوق کرد، یک مشت بآن مرد داد و نان گرفت و خورد و توی جیبهایش را هم پر از خاک طلا کرد و راهش را کشید و رفت طرف شهر. همینکه رسید، دید شهر بزرگی است، اما همهٔ شهر مثل آغل گوسفند گنبد گنبد رویهم ساخته شده بود و مردمش چون کور بودند یا در شکاف غارها و یا زیر این گنبدها زندگی میکردند و شب و روز برایشان یکسان بود و حتی یک دانه چراغ در تمام شهر روشن نمیشد. اعلان‌های دولتی و رساله‌ها با حروف برجسته روی مقوا چاپ میشد و همه مردم با قیافه‌های اخم‌آلود گرفته و لباسهای کثیف بدقواره و چشمهای ورم‌کرده مثل کرم در هم میلولیدند. از یکنفر پرسید: « - عموجان! چرا مردم اینجا کورن؟»

آن مرد جواب داد: « - این سرزمین خاکش مخلوط با طلاس و خاصیتش اینه که چشمو کور میکنه. - ما چشم براه پیغمبری هسیم که میباس بیاد و چشمای ما رو شفا بده. اگرچه همه‌مون پر مال و مکنت هسیم. اما چون چش نداریم آرزو میکنیم که گدا بودیم و میتونسیم دنیا را ببینیم. باینجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده‌ایم.»

حسنی را میگوئی چشده‌خور شد. با خودش گفت: «اینارو خوب میشه گولشون زد و دوشید، خوب چه عیب داره که من پیغمبرشون بشم؟» رفت بالای منبری که کنج میدان بود و فریاد کشید:

« - آهای مردمون! بدونین که من همون پیغمبر موعودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتی بدم. چون خدا خواسه که شما رو بمحک امتحون دربیاره، شما رو از دیدن این دنیای دون محروم کرده تا بتونین بیشتر جستجوی حقایقو بکنین و چشم حقیقت بین شما واز بشه. چون خودشناسی خداشناسیس. دنیا سرتاسر پر از وسوسه شیطونی و موهوماته، همونطور که گفتن: دیدن چشم و خواستن دل. پس شما که نمی‌بینین از وسوسه شیطونی فارغ هسین و خوش و راضی زندگی میکنین و با هر بدی میسازین. پس بردبار باشین و شکر خدا را بجا بیارین که این موهبت عظما رو بشما داده! چون این دنیا موقتی و گذرندس. اما اوندنیا همیشگی و ابدیس و من برای راهنمائیه شماها اومدم.»

مردم دسته‌دسته باو گرویدند و سر سپردند و حسنی هم برای پیشرفت کار خودش هر روز نطقهای مفصلی در باب جن‌وپری و روز پنجاه‌هزار سال و بهشت و دوزخ و قضاوقدر و فشار قبر و از اینجور چیزها برایشان میکرد و نطقهای او را با حروف برجسته روی کاغذ مقوائی میانداختند و بین مردم منتشر میکردند. دیری نکشید که همه اهالی زرافشان باو ایمان آوردند و چون سابقاً اهالی چندین بار شورش کرده بودند و تن بطلا شوئی نمیدادند و میخواستند که معالجه بشوند، حسنی قوزی همه آنها را بدین وسیله رام و مطیع کرد و از این راه منافع هنگفتی عاید پولدارها و گردن‌کلفتهای آنجا شد. کوس شهرت حسنی در شرق و غرب پیچید و بزودی یکی از مقربان و حاشیه‌نشینهای دربار پادشاه کوران شد.

در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع کردن طلا بشوند و هر نفری از در خانه تا کنار رودخانه زنجیری بکمرش بسته بود. صبح آفتاب نزده ناقوس میزدند و آنها گروه‌گروه و دسته‌دسته بطلاشوئی میرفتند و غروب آفتاب کار خودشان را تحویل میدادند و کورمال‌کورمال سر زنجیر را میگرفتند و به خانه‌شان برمیگشتند. تنها تفریح آنها خوردن عرق و کشیدن بافور شده بود و چون کسی نبود که زمین را کشت و درو بکند با طلا غله و تریاک و عرق خودشان را از کشورهای همسایه میخریدند. از این جهت زمین بایر و بیکار افتاده بود و کثافت و ناخوشی از سر مردم بالا میرفت.

گرچه در اثر خاک طلا چشمهای حسنی اول زخم شده و بعد هم نابینا شد، اما از حرص جمع کردن طلا خسته نمی‌شد. روزبروز پیازش بیشتر گونه میکرد و مال و مکنتش در کشور کوران زیادتر میشد و در همهٔ خانه‌ها عکس برجسته حسنی را بدیوارها آویزان کرده بودند. بالاخره حسنی مجبور شد که یک جفت چشم مصنوعی بسیار قشنگ بچشمش بزند! اما در عوض روی تخت طلا میخوابید و روی قوزش داده بود یک ورقه طلا گرفته بودند و توی غرابه‌های طلا شراب میخورد و با دستگاه وافور طلا بافور میکشید و با لوله‌هنگ طلا هم طهارت میگرفت و شبی یک صیغه برایش میآوردند و شکر خدا را میکرد که بعد از آنهمه نکبت و ذلت به آرزویش رسیده است.

پدر و برادرها و زندگی سابق خودش و حتی خواهشی که پدرش از او کرده بود همه بکلی از یادش رفت و مشغول عیش و عشرت و خودنمایی شد.
***
حسنی را اینجا داشته باشیم به‌بینیم چه بسر برادر کچلش حسینی آمد. حسینی هم افتان‌وخیزان از جاده مشرق راه افتاد، رفت رفت تا بیک بیشه رسید، از زور خستگی و ماندگی پای یک درخت دراز کشید و خوابش برد. دمدمه‌های سحر شنید که سه تا کلاغ بالای درخت با هم گفتگو میکردند. یکی از آنها گفت: « - خواهر خوابیدی؟»

کلاغ دومی: « - نه، بیدارم.»

کلاغ سومی گفت: « - خواهر چه خبر تازه‌ای داری؟»


کلاغ اولی جواب داد: « - اوه! اگه چیزایی که ما میدونیم آدمام میدونسن! شاه کشور ماه تابون مرده چون جانشین نداره فردا باز هوا میکنن. این باز رو سر هرکی نشس اون شاه میشه؟»

کلاغ دومی: « - تو گمون میکنی کی شاه میشه؟»

کلاغ اولی: « - مردی که پای این درخت خوابیده شاه میشه. اما بشرط اینکه یه شکنبه گوسپند بسرش بکشه و وارد شهر بشه. اونوقت باز مییاد رو سرش می‌شینه. اول چون می‌بینن که خارجیس قبولش ندارن و تو یه اطاق حبسش میکنن. میباس که پنجره رو واز بکنه آنوقت دوباره باز از پنجره مییاد رو سرش می‌شینه.»

کلاغ سومی: « - پوه! شاه کشور کرها!»

کلاغ دومی: « - میدونی دوای کری اونا چییه؟؟

کلاغ سومی: « - آب زندگیس. اما اگه آب زندگی بمردم بدن و گوششون واز بشه دیگه زیر بار ارباباشون نمیرن، اینایی رو که می‌بینی باین درخت دار زدن میخواسن گوش مردمو معالجه بکنن!» بعد غاروغار کردند و پریدند.

حسینی که چشمش را باز کرد دید بدرخت دو نفر آدم دار زده‌اند. از ترسش پا شد و پا گذاشت بفرار. سر راه یک بزغاله گیر آورد که از گله عقب مانده بود. گرفت سرش را برید و شکنبه‌اش را درآورد بسرش کشید و راهش را گز کرد و رفت. تنگ غروب بشهر بزرگی رسید، دید آنجا هیاهو و غوغای غریبی است، تو دلش ذوق کرد و رفت کنار شهر توی یک خرابه ایستاد. یک‌مرتبه دید یک باز شکاری که روی آسمان اوج گرفته بود پائین آمد و روی سر او نشست و کله‌اش را توی چنگال گرفت.

مردم بطرفش هجوم آوردند و هورا کشیدند و سر دست بلندش کردند اما همینکه فهمیدند خارجی است، او را بردند در اطاقی انداختند و درش را چفت کردند. حسینی رفت پنجره را وا کرد و دو بار دیگر هم باز اوج گرفت و از پنجره آمد روی سر او نشست. مردم هم این سفر ریختند و او را بردند توی یک کالسکه طلای چهاراسبه نشاندند و با دم‌ودستگاه او را بقصر باشکوهی بردند و در حمام بسیار عالی سر و تنش را شستند، لباسهای فاخر و جبه‌های سنگین‌قیمت باو پوشاندند، بعد بردندش روی تخت جواهرنگاری نشاندند، و یک تاج هم بسرش گذاشتند.

حسینی از ذوق توی پوست خودش نمی‌گنجید و هاج‌وواج دور خودش نگاه میکرد. تا یک نفر کور با لباس مجللی آمد و روی زمین را بوسید و گفت:

« - خداوندگارا، قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبریک عرض میکنم!

حسینی سینه‌اش را صاف کرد و باد توی آستینش انداخت و با صدای آمرانه گفت: «تو کی هستی؟»

« - قبله عالم سلامت باشد! مردمان این کشور همه کرولال هستند و من یک نفر خارجی از تجار کشور زرافشانم و مأمورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بکنم.»

« - اینجا کجاس؟»

دیلماج: « - اینجا را کشور ماه تابان مینامند.»

حسینی گفت: « - برو از قول من بمردم بفهمون و بهشون اطمینون بده که ما همیشه بفکر اونا بودیم و امیدواریم که زیر سایه ما وسایل آسایششون فراهم بشه.»

دیلماج گفت: «قربان از حسن نیات...»

حسینی حرفش را برید: « - بگو برن پی کارشون، پرچونگی هم موقوف. شنیدی؟ شوم ما رو حاضر بکنن!»

تاجر کور اشاره بطرف خوانسالار باشی کرد و همه کرنش کردند و از در بیرون رفتند. خوانسالارباشی هم آمد جلو تعظیم کرد و اشاره باطاق دیگری کرد. بعد پس‌پسکی بیرون رفت. حسینی پا شد خمیازه کشید و لبخندی زد و با خودش گفت: «عجب کچلک‌بازئی این احمقها در آوردن! گمون میکنن که من عروسکشونم! پدری ازشون دربیارم که حظ بکنن!..» بعد در اطاق دنگالی وارد شد که یک سفره بلند بدرازی اطاق انداخته بودند و خوراکهای رنگارنگ در آن چیده بودند. حسینی از ذوقش دور سفره رقصید و هولکی چند جور خوراک روی هم خورد و یک بوقلمون را برداشت بنیش کشید و چند تا قدح دوغ و افشره را بالایش سر کشید و بخوابگاهش رفت.

فردا صبح حسینی نزدیک ظهر بیدار شد و بار داد. همه وزراء و امراء و دلقکهای درباری و اعیان و اشراف و ایلچی‌ها و تجار دنبال هم ریسه شدند، دسته‌دسته می‌آمدند و کرنش می کردند و کنار دیوار ردیف خط می‌کشیدند و با حرکات دست و چشم و دهن اظهار فروتنی و بندگی میکردند. اگر مطلب مهم یا فرمان فوری بود که میخواستند بصحه همایونی برسد، روی دفترچه یادداشت که با خودشان داشتند می‌نوشتند و از لحاظ حسینی میگذرانیدند، اما از آنجائیکه حسینی بی‌سواد بود، وزیر دست راست و وزیر دست چپش را از تجار کور زرافشان انتخاب کرد تا جواب را زبانی باو بفهمانند و بعد موضوع را با خودشان کنار بیایند.

چه دردسرتان بدهم، آنقدر پیزر لای پالان حسینی گذاشتند و در چاپلوسی و خاکساری نسبت باو زیاده‌روی کردند و متملق‌ها و شعرا و فضلا و دلقکها و حاشیه‌نشینها دمش را توی بشقاب گذاشتند و او را سایه خدا و خدای روی زمین وانمود کردند که کم‌کم از روی حسینی بالا رفت. شکمش گوشت نو بالا آورد و خودش را باخت و گمان کرد علی‌آباد هم شهریست، بطوری که کسی جرئت نمیکرد باو بگوید که: بالای چشمت ابروست. بعد هم بگیروببند راه انداخت و بزور دوستاق و گزمه و قراول چنان چشم‌زهره‌ای از مردم گرفت که همه آنها بستوه آمدند. تمام اهالی کشور ماه تابان بکشت‌وزرع تریاک و کشیدن عرق دوآتشه وادار شدند تا باین وسیله از کشور زرافشان طلا وارد کنند و بجایش عرق و تریاک بفروشند و پولش را حسینی و اطرافیانش بالا بکشند. مخلص کلوم، مردم با فقر و بدبختی زندگی میکردند و کم‌کم مرض کوری از زرافشان بماه تابان سرایت کرد و کری هم از ماه تابان بکشور زرافشان سوغات رفت. حسینی هم گوشش سنگین و بعد کر شد. اما با چند نفر دلقک درباری و متملق و تجار کور که همدستش بودند به لفت‌ولیس و عیش‌ونوش مشغول شدند و پدر و برادرها بکلی از یادش رفتند و خواهش پدرش را هم فراموش کرد.
***
حسینی را اینجا داشته باشیم ببینیم چه بسر احمدک آمد. جونم برایتان بگوید: احمدک با کت‌های بسته بی‌هوش و بی‌گوش توی غار افتاده بود. طرف صبح که نور ضعیفی از لای تخته‌سنگ توی غار افتاد یکمرتبه ملتفت شد که کسی بازویش را گرفته تکان میدهد. چشمهایش را که باز کرد دید یک درویش لندهور سبیل از بناگوش دررفته بالای سرش است درویش گفت: « - تو کجا این جا کجا؟» احمدک سرگذشت خودش را برایش نقل کرد که چطور پدرش آنها را پی روزی فرستاد و برادرهایش این بلا را بسر او آوردند. درویش بازوهایش را باز کرد و برایش غذا آورد. احمدک خورد و بدرویش گفت: « - خوب حالا میخوام برم پیش برادرام کمکشون بکنم!»

درویش جواب داد: « - هنوز موقعش نرسیده چون بیخود خودت رو لو میدی و گیر میاندازی.. اگه راس میگی برو به کشور همیشه‌باهار. آب زندگی رو پیدا کن تا همیه بدبختها رو نجات بدی.»

« - راهش کجاس؟»

« - نشونت میدم، آب زندگی پشت کوه قافه.»

از گوشهٔ غار یک نی‌لبک برداشت باو داد و گفت: « - اینو از من یادگار داشته باش!» احمدک نی‌لبک را گرفت، در بغلش گذاشت و با هم از غار بیرون آمدند. درویش او را برد سر سه‌راهه و راه سومی را که خیلی سنگلاخ و پست‌وبلند بود بهش نشان داد. احمدک خداحافظی کرد و راه افتاد. رفت و رفت، در راه نی‌لبک میزد، پرنده‌ها و جانوران دورش جمع میشدند. تا نزدیک ظهر رسید پای یک درخت چنار کهن و با خودش گفت: «اینجا یه چرت میزنم و بعد راه میافتم!» فوراً بخواب رفت. مدتی که گذشت از صدای خش‌وفشی بیدار شد. نگاه کرد بالای سرش دید یک اژدها به چه گندگی از از درخت بالا میرفت و لانه مرغی هم بدرخت بود.

اژدها که نزدیک میشد بچه‌مرغها بنای دادوبیداد را گذاشتند و دید که اژدها میخواست آنها را بخورد. بلند شد یک تخته‌سنگ برداشت و بطرف اژدها پرتاب کرد. سنگ گرفت بسر اژدها زمین خورد و جابجا مرد.

هر سال کار اژدها این بود که وقتی سیمرغ بچه میگذاشت و موقع پرواز بچه‌هایش میرسید میآمد و همه آنها را میخورد. امسال هم سر موقع آمده بود، اما احمدک نگذاشت که کار خودش را بکند.

همینکه اژدها را کشت رفت دوباره دراز کشید و خوابش برد. بعد سیمرغ از بالای کوه بلند شد و چیزی برای بچه‌هایش آورد که بخورند، دید یکنفر پائین درخت گرفته و خوابیده، دوباره بطرف کوه پرواز کرد و یک تخته‌سنگ بزرگ روی بالش گذاشت و آورد که توی سر آن مرد بزند. با خودش خیال کرد: «این همون کسییه که هر سال مییاد و بچه‌های منو میبره، بیشک امسالم واسیه همینکار اومده. من الآن پدرش رو در مییارم!»

سیمرغ نزدیک لانه که رسید درست میزان گرفت تا سنگ را روی سر احمدک بزند، فوراً بچه‌ها فهمیدند که مادرشان چه خیالی دارد. دادوبیداد راه انداختند و بال زدند و فریاد کشیدند: «ننه‌جون! دس نگهدار، اگه این مردک نبود اژدها مارو خورده بود!» سیمرغ هم رفت و سنگ را دورتر انداخت.

وقتیکه برگشت اول به بچه‌هایش خوراک داد، بعد بالش را مثل چتر باز کرد و روی احمدک سایه انداخت تا بآسودگی بخوابد. خیلی از ظهر گذشته بود که احمدک از خواب بیدار شد و سیمرغ بهش گفت:

« - ای جوون، هرچی از من بخواهی بهت میدم. حالا بگو به‌بینم قصد کجارو داری؟»

« - میخوام بکشور همیشه‌باهار برم.»

« - خیلی دوره، چرا اونجا میری؟»

« - آب زندگی رو پیدا کنم تا بتونم برادرامو نجات بدم.»

« - ها، اینکار خیلی سخته. اول یه پر از من بکن و همیشه با خودت داشته باش، اگه روزی‌روزگاری بکمک من محتاج شدی بیک بهونه‌ای چیزی میری روی پشت‌بام و پر منو آتیش میزنی، من فورن حاضر میشم و ترو نجات میدم. حالا بیا رو بالام بشین.»

سیمرغ روی زمین نشست، احمدک یک پر از بالش کند و قایم کرد. بعد رفت روی بالهای سیمرغ گرفت نشست و او هم در هوا بلند شد.

وقتیکه سیمرغ احمدک را روی زمین گذاشت، آفتاب پشت قله کوه قاف میرفت. در جلگه جلو او شهر بزرگی با دروازه‌های باشکوه نمایان بود. سیمرغ با او خدانگهداری کرد و رفت.

تا چشم کار میکرد باغ و بوستان و سبزه و آبادی بود و مردمان سرزنده‌ای که مشغول کشت و درو بودند دیده میشدند. یا ساز میزدند و تفریح میکردند. جانوران آنجا از آدمها نمیترسیدند. آهو بآرامی چرا میکرد و خرگوش در دست آدمها علف میخورد، پرنده‌ها روی شاخه درختها آواز میخواندند. درختهای میوه از هر سو سر در هم کشیده بودند.

احمدک چند تا از آن میوه‌های آبدار کند و خورد. بعد رفت سر چشمه‌ای که از زمین میجوشید یک مشت آن بصورتش زد. چشمش طوری روشن شد که باد را از یکفرسخی میدید. یکمشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا شد که صدای عطسه پشه‌ها را میشنید. بطوری از زندگی مست و سرشار شد که نی‌لبکش را درآورد و شروع بزدن کرد. دید یک گله گوسفند که در دامنه کوه پخش‌وپلا بود دورش جمع شد و دختر چوپانی مثل پنجه آفتاب که بماه میگفت تو در نیا که من در آمدم. با گیس گلابتونی و دندان مرواری دنبال گوسفندها آمد. احمدک بیک نگاه یکدل نه، صد دل عاشق دختر چوپان شد و از او پرسید:

« - اینجا کجاس؟»

دختر جواب داد« : اینجا کشور همیشه‌باهاره.»

« - من بسراغ آب زندگی آمده‌ام چشمه‌اش کجاس؟»

دختر خندید و جواب داد: « - همیه آبها آب‌زندگیس، این آب چشمیه مخصوصی نداره.»

احمدک بفکر فرو رفت و گفت: « میکنم.... مثه چیزی که عوض شدم. همه‌چیز اینجا مثل اینکه در عالم خوابه... چیزاییکه بچشم می‌بینم هیشوقت نمیتونسم باور بکنم.

دختر پرسید: « - مگه از کجا آمدی؟»

احمدک سرگذشت خودش را از سیر تا پیاز نقل کرد و گفت که آمده تا آب زندگی واسه پدر و برادرهاش ببرد. دختر دلش بحال او سوخت و گفت:

« - اینجا آب زندگی چشمیه مخصوصی نداره. فقط در کشور کرها و کورها این لقبو به آب اینجا دادن، اما اگه برادرات حس آزادی ندارن بیخود وخت خودتو تلف نکن، چون آب زندگی بدردشون نمیخوره.»

احمدک جواب داد: « - شاید که اشتباه کرده باشم. از حرفای شما که چیز زیادی سرم نمیشه همه‌چیز اینجا مثه عالم خواب میمونه. وانگهی خسته و مونده هسم باید برم شهر.»

دختر گفت: « - تو جوون خوش‌قلبی هسی. اگه مایل باشی منزل ما مثه منزل خودته.»

احمدک را با خودش بمنزل برد و مادرش سفارش او را کرد. مادر دختر گفت: « - قدم شما روی چشم! بفرمایین مهمون ما باشین و خستگی دربکنین.»

روزبروز عشق احمدک برای دختر چوپان زیادتر میشد و چند روزی را به گشت‌وگذار در شهر ورگذار کرد بعد بیکاری دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت:

« - من خیال دارم یه کاری پیدا بکنم.

« - چه‌کاره هسی؟»

« - هیچی! دو تا بازو دارم، هر کاری که شما بگین.»

« - نه، هر کاریکه خودت دلت بخواد و بتونی از عهده‌اش بربیائی.»

احمدک فکری کرد و گفت: « - تو شهر پدرم شاگرد عطار بودم و دواها رو میشناسم.»

مادر دختر جواب داد: « - پس دوافروش سر گذرمون دنبال یه شاگرد میگشت، اگه میخوایی برو پیشش کار کن.»

احمدک گفت: « - البته چه از این بهتر؟»

مادر دختر گفت: « - حالا که تو جوون تنبلی نیسی و تن بکار میدی ازین ببعد اگه میخوایی بیا همینجا با ما زندگی بکن.»

احمدک روزها میرفت پیش دوافروش کار میکرد و شبها بخانه دختر چوپان برمیگشت. کم‌کم باسواد شد و کار مشتریهای دوافروش را راه میانداخت و کارش هم بهتر شد و حتی چلینگری و نجاری را هم یاد گرفت، چون پدرش بهش نصیحت کرده بود که یک کاروکاسبی هم بلد بشود. بعد سور بزرگی داد و دختر چوپان را بزنی گرفت و زندگی آزاد و خوشی با زن و رفقائی که تازه با آنها آشنا شده بود میکرد. اما تنها دلخوری که داشت این بود که نمیدانست چه بسر پدر و برادرهایش آمده و همیشه گوش‌بزنگ بود و از هر مسافر خارجی که وارد کشور همیشه‌بهار میشد پرسش‌هائی میکرد و میخواست از پدر و برادرهایش باخبر بشود، اما همیشه تیرش به سنگ میخورد. تا اینکه یک روز با یکی از مشتریهای کور دوافروش که از کشور زرافشان آمده بود گرم گرفت و زیرپاکشی کرد. کوره باو گفت:

« - کفر نگو. زبونتو گاز بگیر، اینکه تو سراغشو میگیری حسنی قوزی نیس، پیغمبر ماس. سال پیش بود بکشور زرافشون اومد و معجز کرد، یعنی همه ما که گمراه بودیم و از کوری رنج میکشیدیم نجاتمون داد و بهمون دلداری داد و وعدیه بهشت داد و ما رو از این خجالت بیرون آورد و همیه مردم از جون‌ودل برایش طلاشوری میکنن. واسمون وعظ میکنه و ما رو راهنمائی میکنه. حالا واسه این نیومدم که چشممو معالجه بکنم و از آب زندگی اینجا احتیاط میکنم. چون با خودم باندازه کافی آب از کشور زرافشون آوردم، فقط اومدم یه جفت چش مصنوعی بگذارم.» اشاره کرد بخیکچه‌ای که به کمرش آویزان بود.

شست احمدک خبردار شد و فهمید که حرف درویش راست بوده. دیگر صدایش را درنیاورد و از کسان دیگر هم جویا شد و فهمید حسینی کچل هم در کشور ماه تابان مشغول چاپیدن و قتل و غارت مردمان آنجاست و حرص طلا و مال دنیا همه این بدبخت‌ها را کور و اسیر کرده. بحال برادرهایش دلش سوخت و با خودش گفت: «باید برم اونا رو نجاتشون بدم!» استاد دوا فروش که آمد بهش گفت:

« - رفیق بیشتر از یک ساله که زیر دس شما کار میکنم و از وختیکه در این کشور اومدم معنی زندگی و آزادی رو فهمیدم. بی‌سواد بودم باسواد شدم، بی‌هنر بودم چند جور هنر یاد گرفتم. کور و کر بودم چشم و گوشم در اینجا واز شد، لذت تنفس در هوای آزاد و کار با تفریح رو اینجا شناختم. اما قول دادم، یعنی پدرم از من خواهشی کرده، میباس بعهد خودم وفا کنم. اینه که اجازه مرخصی میخوام.»

استاد گفت: « - حیف که از پیش من میری! اما چون تو جوون زبروزرنگی بودی یه چیز از من بخواه.»

احمدک جواب داد: « - دوادرمون کوری و کری رو میخوام.»

استادش گفت: « - اینکه چیزی نیس، مگه نمیدونی که آب اینجا رو تو کشور زرافشون و ماه تابون آب زندگی میکند و علاج کوری و کری اوناس؟ یه قمقمه از این آب با خودت ببر همه‌شونو شفا میدی. اما کاری که میخوایی بکنی خیلی خطرناکه، چون کورها و کرها دشمن سرزمین همیشه بهارند و بخون مردمش تشنه هسن. اونم واسه اینکه ما طلا و نقره رو نمیپرستیم و آزادونه زندگی میکنیم. اما اونا بخیال خودشون اربابی و آقایی نمیکنن مگه از دولت سر کوری و کری مردمونشون!»

احمدک جواب داد: «من اینا سرم نمیشه، میباس برم و نجاتشون بدم.»

«تو جوون باهوشی هسی. شاید که بتونی. بهرحال من سد راه تو نمیشم» رویش را بوسید و او هم از استادش خدانگهداری کرد. بعد رفت روی زن و بچه‌اش را هم بوسید و بطرف کشور زرافشان روانه شد.

آنقدر رفت و رفت تا رسید بسرحد کشور زرافشان. دید چند نفر قراول کور با زره و کلاه خود و تیر و کمان طلا آنجا دور هم نشسته بودند و بافور میکشیدند. از دور فریاد کردند: « - اوهوی ناشناس تو کی هستی و برای چی اومدی؟»

احمدک جواب داد: « - من یکنفر بنده خدا و تاجر طلا هسم و اومدم تا بمذهب جدید ایمان بیاورم.»

یکی از قراولان گفت: « - آفرین بشیر پاکی که خورده‌ای، قدمت رو چش!»

احمدک به اولین شهری که رسید دید مردم همه کور و کثیف و ناخوش و فقیر کنار رودخانه‌ای که از بسکه خاکش را کنده بودند گود شده بود نشسته بودند و با زنجیرهای طلا به خانه‌شان که کلبه‌هائی بیشتر شبیه لانه جانوران بود بسته شده بودند. با دستهای پینه‌بسته و بازوان گل‌آلود از صبح تا شام زیر شلاق کشیکچی‌هائی که دائماً پاسبانی میکردند طلا می‌شستند. زمین بایر افتاده بود، پرندگان گریخته بودند، درختها خشکیده بود. تنها تفریح آنها کشیدن وافور و خوردن عرق بود. دلش بحال این مردم سوخت نی‌لبکش را درآورد و یک آهنگی که در کشور همیشه‌بهار یاد گرفته بود زد. گروه زیادی دورش جمع شدند و برایش کیسه‌های پر از خاک طلا آوردند و بخاک افتادند و سجده کردند. احمدک به آنها گفت: «من احتیاجی به طلای شما ندارم، بگذارین شما رو از زجر کوری نجات بدم، من از کشور همیشه‌باهار اومدم و آب زندگی با خودم دارم.»

در میان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته‌ای از آنها حاضر شدند. احمدک هم قمقمه‌اش را درآورد و آب زندگی بچشمشان مالید همه بینا شدند. همینکه چشمشان روشن شد از وضع فلاکت‌بار زندگی خودشان وحشت کردند و بنای مخالفت را با پولدارها و گردن‌کلفت‌های خودشان گذاشتند. زنجیرها را پاره کردند، داد و قال بلند شد و نطق‌های حسنی را که با حروف برجسته منتشر شده بود سوزاندند. خبر بپایتخت رسید حسنی و شاه دستپاچه شدند. حسنی یاد حرف دیبک توی چاه افتاد که باو گفته بود: «از آب زندگی پرهیز بکن!» فوراً فرمان دادند همه کسانیکه بینا شده‌اند و مخصوصاً آن کافر ملحدی که از کشور همیشه‌بهار آمده تا مردم را از راه دنیا و دین گمراه کند بگیرند و شمع‌آجین بکنند و دور شهر بگردانند تا مایه عبرت دیگران بشود.

در کوچه و بازار جارچی افتاد که هر حلالزاده‌ای شیر پاک خورده‌ای احمدک را بگیرد و بدست گزمه بدهد پنج اشرفی گرفتنی باشد!»

از قضا کسیکه احمدک را گرفت یک تاجر کر برده‌فروش از اهل کشور ماه تابان بود. همینکه دید احمدک جوان قلچماقی است به جوانی او رحم آورد و بعد هم طمعش غالب شد، چون دید ممکن است خیلی بیشتر از پنج اشرفی برایش مشتری پیدا بکند. این شد که صدایش را درنیاورد و فردای آن روز احمدک را برای فروش با غلامها و کنیزها و کاکاسیاها و دده‌سیاه‌ها به بازار برده‌فروشان برد. اتفاقاً یک تاجر کر دیگر از اهالی ماه تابان که تنه توشه احمدک را پسندید بقیمت بیست اشرفی او را خرید و فردایش با قافله روانه کشور ماه تابان شد.


سر راه احمدک میدید که بارهای شتر مملو از بغلی عرق و لوله‌های تریاک و زنجیرهای طلا بود که از کشور ماه تابان بزرافشان میرفت و از آنطرف خاک طلا بکشور ماه تابان می‌بردند تا اینکه بالاخره وارد کشور ماه تابان شدند. به اولین شهری که رسیدند احمدک دید اهالی آنجا هم بدبخت و فقیر بودند و شهر سوت‌وکور بود و همه مردم بدرد کری و لالی گرفتار بودند زجر میکشیدند و یک دسته کر و کور و احمق پولدار و ارباب دسترنج آنها را میخوردند. همه‌جا کشتزار خشخاش بود و از تنوره کارخانه‌های عرق‌کشی شب و روز دود درمیآمد. در آنجا نه کتاب بود نه روزنامه و نه ساز و نه آزادی. پرنده‌ها از این سرزمین گریخته بودند و یک مشت مردم کرولال در هم میلولیدند و زیر شلاق و چکمه جلادان خودشان جان میکندند. احمدک دلش گرفت، نی‌لبکش را درآورد و یک آواز غم‌انگیز زد، دید همه با تعجب باو نگاه میکنند، فقط یک شتر لاغر و مردنی آمد بسازش گوش داد.

احمدک واسه این مردم دلش سوخت و آب زندگی بخورد چند نفرشان داد. گوششان شنوا شد و زبانشان باز شد و سر و گوششان جنبید. بارهای طلا را در رودخانه ریختند و در همانشب چندین کارخانه عرق‌کشی را آتش زدند و کشتزارهای تریاک را لگدمال کردند.

خبر که به پایتخت رسید حسینی کچل غضب نشست و فرمان دستگیر کردن احمدک را داد، و قراول و گزمه توی شهر ریخت و طولی نکشید که احمدک را گرفتند و کند و زنجیر زدند و قرار شد که او را شمع‌آجین کنند و در کوچه و بازار بگردانند تا عبرت دیگران بشود.

احمدک گوشه سیاه‌چال غمناک گرفت نشست و بحال خودش حیران بود، ناگهان در باز شد و دوساقچی با پیه‌سوز روشن برایش غذا آورد. احمدک یادش افتاد که پر سیمرغ را با خودش دارد. به دوساقچی گفت: «عموجون میدونم که امشب منو میکشن پس اقلا بگذار بروم بالای بوم نماز بگذارم و توبه بکنم.» زندانبان که کر بود ملتفت نشد. بالاخره باو فهماند و زندانبان جلو افتاده و او را برد پشت‌بام. احمدک هم پر سیمرغ را درآورد و با پیه‌سوز آتش زد. یک‌مرتبه آسمان غرید و زمین لرزید و میان ابر و دود یک مرغ بزرگ آمد و احمدک را گذاشت روی بالش و د برو که رفتی بطرف کوه قاف و پرواز کرد. مردم کشور ماه تابان را میگوئی هاج‌وواج ماندند. فوراً چاپار راه افتاد این خبر را به پایتخت رسانید. حسینی که این خبر را شنید اوقاتش تلخ شد بطوری که اگر کاردش میزدند خونش درنمیآمد و فهمید که همه این آل‌وآشوبها از کشور همیشه بهار آمده است و این کشور علاوه بر اینکه دادوستد طلا را منسوخ کرده بود برای هممسایه‌هایش هم کارشکنی میکرد و بدتر از همه میخواست چشم و گوش رعیتهای او را هم باز بکند! یاد حرف سه کلاغ افتاد که گفتند اگر بخواهد حکمرانی کند باید از آب زندگی بپرهیزد و حالا از کشور همیشه‌بهار آب زندگی برای رعیتهایش سوغات میآوردند، از این جهت بر ضد کشور همیشه‌بهار علم طغیان بلند کرد و زیرجلی با کشور زرافشان ساخت‌وپاخت و بندوبست کرد و مشغول ساختن نیزه و گرز و خنجر و شمشیر و تیر و کمان طلا شدند و قشون را سان میدیدند.

حسنی قوزی هم در کشور زرافشان نطقهای آتشین بر ضد کشور همیشه‌بهار میکرد و مردم را بجنگ با آن‌ها دعوت میکرد. بالاخره اعلان جهاد داد. حسینی کچل هم همانروز مثل برج زهرمار غضب نشست و لباس سرخ پوشید و اعلان جنگی باین مضمون صادر کرد: «ما همیشه خواهان صلح و سلامت مردم بودیم، اما مدتهاس که کشور همیشه‌باهار انگش تو شیر میزنه و مردم ما رو انگلک میکنه. مثلا پارسال بود که یک سنگ آب زندگی از سرحدشون تو کشور ما انداختند، پیارسال بود که یه تیکه ابر از قله کوه قاف آمد آب زندگی بارید و یه دسته مردم چشم و گوششون واز شد و زبون‌درازی کردن اما بتقاصشون رسیدن. موش بهنبونه کار نداره هنبونه با موش کار داره! امسالم احمدک رو برایمون فرستادن. پس دود از کنده پا میشه! کشور همیشه‌باهار همیشه دشمن پول بوده، ظاهراً با ما دوس جون‌جونیه اما زیرزیرکی موشک میدوونه میخواد چشم و گوش رعیتو واز بکنه و صلح و صفای دنیا رو بهم بزنه. ما و کشور زرافشون که همسایه و دوس قدیمی ماس میباس تخم این آل‌وآشوب‌راه‌بندازها رو وربیندازیم و دشمنای طلا رو نیس و نابود کنیم. زنده باد کوری و کری که راه بهشت و زندگی ابدی رو برای مردم و عیش و عشرتو برای ما واز میکنه، و بعهدهٔ ماس که دشمنای طلا رو از بین ببریم!» حسینی با سر انگشتش پای این فرمان را مهر زده بود.

مطابق این فرمان و اعلان جهاد حسنی، کشور ماه تابان و کشور زرافشان بکشور همیشه‌بهار شبیخون زدند و لشکر کور وکر از هر طرف شروع به تاخت به و تاز کردند.

اما این دو کشور برای اینکه قشونشان مبادا از آب زندگی بخورند و یا بصورتشان بزنند و چشم و گوششان باز بشود پیش‌بینی کردند و قرار گذاشتند در شهرهائی که قشون‌کشی میکردند فوراً آب‌انبارهائی بسازند و از آب گندیده پساب طلاشوئی این آب‌انبارهارا پر بکنند و بخورد قشونشان بدهند و هر سرباز یک مشک از آن آب با خودش داشته باشد و مثل شیشه عموش آن را حفظ بکند و اگر مشک آبش را از دست میداد بجرم اینکه از آب زندگی خورده فوراً کشته شود.

کشور همیشه‌بهار که از همه‌جا بیخبر نشسته بود و ایلچی‌های همسایه‌هایش تا دیروز لاف دوستی و رفاقت با اینها میزدند، یکه خورد و دستپاچه قشونی آماده کرد و جلو آنها فرستاد. قشون کور و کر مثل مور و ملخ در شهرهای همیشه‌بهار ریختند و کشتند و چاپیدند و تاراج کردند و خاک شهرها را توبره میکردند و زورکی تریاک و عرق و طلا بمردم میدادند و اسیرها را به بندگی بشهر خودشان میبردند.

احمدک هم تیر و کمانش را برداشت و بجنگ رفت و کمین نشست. سرداران کور و کر جفت و جفت بغل هم مینشستند تا کرها برای کورها ببینند و کورها برای کرها بشنوند. احمدک نشانه می‌گرفت و تیر بمشک آب آنها میزد و بعد با چند نفر از رفقایش شبانه آب‌انبارهای آنها را با وجودی که پاسبان‌های کور و کر بالای برج و بارو آنها را میپائیدند درب‌وداغون کرد و تمام آبی که برای قشونشان آورده بودند هرز رفت.

جنگ طول کشید و چنان مغلوبه شد که خون میآمد و لش میبرد. اما از آنجائیکه اسلحه‌های کشور زرافشان و ماه تابان تاب اسلحه فولادین کشور همیشه‌بهار را نیاورد، قشونشان از هم پاشید و مخصوصاً چون آب‌انبارهای آنها خراب شد و آبش هرز رفت این شد که قشون آنها مجبور شدند که از آب زندگی کشور همیشه‌بهار بخورند و چشم و گوششان باز شد و بزندگی نکبت‌بار خودشان هوشیار شدند و یکمرتبه ملتفت شدند که تا حالا دست نشانده یکمشت کور و کر و پول‌دوست احمق شده بودند و از زندگی و آزادی بوئی نبرده بودند. زنجیرهای خود را پاره کردند، سران سپاه خود را کشتند و با اهالی کشور همیشه‌بهار دست یگانگی دادند. بعد بشهرهای خودشان برگشتند و حسنی قوزی و حسینی کچل و همه میرغضبهای خودشان را که این زندگی ننگین را برای آنها درست کرده بودند بتقاص رسانیدند و از نکبت و اسارت طلا آزاد شدند.

احمدک هم اینسفر با زن و بچه‌اش رفت پیش پدرش و بچشمهای او که در فراقش از زور گریه کور شده بود آب زندگی زد، روشن شد و بخوبی و خوشی مشغول زندگی شدند.

همانطوریکه آنها بمرادشان رسیدند شما هم بمرادتان برسید!

 	قصه ما بسر رسید		کلاغه بخونه‌اش نرسید!	 
پایان
